علم بهتر است یا ثروت


معلم انشا به کلاس امد ... بچه ها امروز موضوع انشا اینه ... : ( علم بهتر است یا ثروت )

 

بچه ها شروع به نوشتن کردند ... پس از مدتی نوبت خواندن انشا فرا رسید . بچه ها یکی یکی امدند وانشای خود را خواندند تا نوبت  یکی از بچه ها شد . او بدون انشا به نزد معلم امد ...

 

معلم با عصابانیت به او گفت : چرا انشایت را ننوشتی ... ؟ پسر فقط سکوت کرد و چیزی نگفت و معلم شروع به تنبیه او کرد ... و او را تنبیه کرد ... پس از تنبیه کردن پسرک را فرستاد و او به گفته معلم یک پایش را بلند کرد تا تنبیه شود ... پسرک پسرک در همان حال با چشمانی نمناک گفت : ثروت بهتر از علم است ... اگه پول یه دفتر داشتم تنبیه نمی شدم ...

دختر فراري

یه روز سرد آذر ماه بود که کارم توی شرکت خیلی طول کشید.یک دفعه به خودم اومدم دیدم ساعت نزدیک یازده شبه، خیلی خسته شده بودم ، به سرعت میزم رو جمع و جور کردمو از شرکت خارج شدم ، باد سردی می وزید، سریع به طرف ماشینم رفتم و سوار شدم و به سمت خونه راه افتادم، از میدون تجریش رد شدم و از توی خیابونهای فرعی دزاشیب راهم رو به سمت منزل ادامه دادم، ساعت نزدیکای دوازه بود و خیابونهای اون منطقه تقریباً خالی از آدم، همونطور که توی حال خودم بودم با شصت،هفتاد تا سرعت داشتم ماشین رو می روندم یه دفعه یه دختر جوون که بیشتر از هیجده، نوزده سال نداشت یکباره از توی یه کوچه پرید وسط خیابون و جلوی ماشین منو سد کرد، با عجله هرچه تمام تر ماشین رو نگه داشتم، خوشبختانه چون سرعت زیادی نداشتم ماشینبه موقع ایستاد... دخترک بی مقدمه اومد سوار ماشین من شد و با گریه گفت آقا تو رو خدا زود حرکت کن.... من که از این پیش آمد که ظرفچند ثانیه اتفاق افتاد، خیلی جا خورده بودم به گمان اینکه اتفاقیبرای کسی افتاده یا دخترک حالش بده بدون اینکه حرفی بزنم حرکتکردم... همنطور که راه افتادم تویآیینه نگاه کردم دیدم از توی همون کوچه سه تا مرد جوون اومدن بیرون و یکیشون با سرعت چند متری دنبال ماشین دوید،من بدون توجه به راهم ادامه دادم ... چند صد متری که دور شدیم از دخترک پرسیدم : خانم براتون اتفاقی افتاده؟ حالتون بده؟ می خواین برسونمتون درمونگاهی، بیمارستانی ، جایی؟ دخترک گفت نه آقا خوبم، گفتم پس چرا یکباره دویدید وسط خیابون و جلوی ماشین من رو گرفتید و با عجله و بدون اجازه سوار شدید؟نزدیک بود بزنم بهشما...دوباره زد زیر گریه و گفت آخه اون سه تا مردی که دیدید می خواستن منو اذیت کنن، مزاحمم شدن، یه لحظه تونستماز دستشون فرار کنم، اگه شما نمی رسیدید نمی دونم چه بلایی سرم میومد... گفتم چرا می خواستن اذیتت کنن؟این موقع شباونجا چیکار می کردی؟ یه دختر جوون اونم این موقع شب؟ بی مقدمه گفت از خونه فرار کردم... من رو میگید، با شنیدن ای حرفکارد میزدید خونم در نمیومد، با سرعت ماشین رو نگه داشتم و باعصبانیت گفتم خانم اشتباه گرفتی من اهلش نیستم سریع پیاده شو... دخترک که دیگه گریه ش تبدیل به هق هق شده بود در حالی که میلرزید گفت آقا به خدا من بدکاره نیستم،اگه منو پیاده کنین دوباره اونا میان....راستشو بخواین دلم براش سوخت ، یه جورایی معصومیت و صدق توی صداش بود... با لحنی ملایم تر بهش گفتم آخه خانم محترم برای من مسئولیت داره، توی دردسر می افتم...گفت من برای شما دردسری درست نمی کنم، به خدااهل هیچی نیستم، حداقل من رو برسونید یه جای شلوغ،بدون هیچ حرفی دوباره راه افتادم و توی این فکر که خدایا این موقع شب این چه چیزی بود سر راه من قرار دادی... راهم رو کج کردم و به سمت پارک نیاوران رفتم، اونجا همیشه تا دیر وقت پر از آدم بود... وقتی رسیدیم اونجا کنار خیابون ایستادم و منتظر که دختر پیاده شه، ولی هرکاری کردم دلم راضی نشد دخترک رو توی این شهر بزرگ که پر از گرگه رها کنم، با خودم گفتم هر جور شده متقاعدش مکنم که برسونمش پیش خانوادش، دختر که داشت پیاده می شد گفت آقا ببخشید مزاحم شما شدم ... بهش گفتم صبر کن، اینبار یه نگاهی با ترس به من کرد و درماشین رو همونطور باز نگهداشت، بهش گفتم نترس منبهت آسیبی نمی رسونم، من خودم ناموس دارم... با شنیدن این حرف کمی مطمئن شد و در ماشین رو بست و گفت بفرمایید، بهش گفتم شام که نخوردی؟ گفت نه، کفتم من هم نخوردم ، راستش ناهار هم فرصت نکردم بخورم، صبر کن یه چیزی بگیرمبخوریم بعد با شما حرف دارم، باید برگردی پیش خانوادت... دخترک با تردید سری به علامت تأیید تکون داد و گفت باشه، از ماشین پیاده شدم و کمی بالاتر از یه اغذیه فروشی دوتا پیتزا و نوشابه گرفتم و برگشتم توی ماشین... پتزای اون رو بهش دادم و گفتم بخور تا سرد نشده... بعد از خوردن غذا ازش پرسیدم خونتون کجاس؟ گفت زعفرانیه... گفتم پدرت چیکارس؟ گفت کارخونه داره... داشتم از تعجب شاخ در میاوردم، گفتم اینطور که پیداس و سر و وضعت هم نشون میده نباید مشکل مالی داشته باشی؟ گفت درسته، چیزی که همیشه داشتم پول بوده.... .... با تعجب ازش پرسیدم پس چرا از خونه فرار کردی تو که مشکلی نداری... یه خنده ی تلخیکرد و گفت آقا مگه همه چیز زندگی پوله؟ از امروز صبح که از خونه زدم بیرون تنها چیزی که نتونسته کمکم کنه پول بوده، بعد بلافاصله در کیفش رو باز کرد و چند تا تراول چک صدهزار تومنی و یه دسته اسکناس درآورد و گفت ببین آقا پول دارم ولی نتونستم برم هتل شب رو بگذرونم، حتی توی مسافرخونه هم رام ندادن، همشون میگن به یه دختر تنها اطاق نمی دیم، باید یا از کلانترییا از اماکن نامه بیاری،شناسنامه و کارت ملی هم می خواستن..رفتم امامزاده صالح بمونم ولی نشد آخه ساعت دوازده درش رو می بندند،از امامزاده که اومدم بیرون بی هدف شروع کردم به راه رفتن که اون سه تا مرد سر راهم سبز شدن، بهش گفتم آدم خونش توی تهرون باشه و شب بره هتل؟ من که سر در نمیارم؟مشکل کجاس؟چرا فرار کردی؟ دوباره شروع کرد به گریه کردن،گفت آقا از خانوادم خسته شدم،پدرم یه کارخونه ی بزرگ داره با چند صد تا کارمند،همیشه هر چقدر پول خواستم داشتم ولی حتی بابام یکبار هم منو نبرده پارک، یکبار هم با هم سینما نرفتیم،آخرین باری که با هم دسته جمعی رفتیم مسافرت سوم راهنمایی بودم... بابام هر شب تا دیر وقت سر کاره، اغلب وقتی میاد خونه من خوابم، آرزو به دلم مونده با هم بشینیم تلویزیون ببینیم، توی چهار سالی که تو دبیرستان بودم یکبار بیشتر نیومد مدرسمون، همش مینداخت گردن مامانم، می گفت گرفتارم، وقت ندارم، کار دارم، ببین چقدر میخوان... مامانم هم یا از زیرش فرار می کرد یا با هزار تا غرلند میومد... بابام همش یا دبی میره یا چین، همش در حال دویدن دنبالپوله، میگه پول من بیشتر از خودم بدرد شما می خوره... مامانم هم یه مزون داره، از صبحتا شب، بیشتر اوقاتشو با دوستاش میگذرونه، همش یا توی کاره طراحی لباسه یا دکوراسیون داخلی و لباسه عروس و خجچه ی عقد و .... وقتی هم که خونه هست یا ژورنال ورق میزنه یا کانال فشن تی وی رو می بینه، دیگه حوصله ی ما رو سر برده... آرزو به دلم مونده یه بار دست پخت مامانم رو بخورم،آخه کبری خانم آشپزیو کارای خونه رو برامون انجان میده، مامانم میگه وقت من با ارزش تر از اونه که با این چیزا هدر بدم... شاید باورتون نشه آخرین باری که با هم دور یه میز غذا خوردیم یادم نیست کی بوده... یه برادر هم دارم که بعد از تموم شدن درسش نه سر کار رفته نه سربازی، بابام بهش گفته هر جور شده کار سربازیت رو درست میکنم که نری،داداشم همش با دوستاش مشغول خوشگذرونیه، هفته ای دوسه روز که با دوستاش میره شمال، بقیه روزا هم که از صبح تا شب با ماشینش توی خیابونا از این ور به اون ور... وقتی هم که خونس توی اطاقش با صدای بلند موزیک گوش میده.... آقا من چه گناهی کردم؟دیگه دوست ندارم درس بخونم، از کلاسهای جور واجور بدرد نخورالکی که فقط رو حساب چشم و هم چشمی فامیل منو فرستادن خسته شدم.... دیروز توی پارک ملت یه خانم و آقا رو دیدم که بادخترشون بدمینتون بازی می کردن،چقدر خوش بودن، دلم خیلی به حال خودم سوخت...آقا تقی ، سرایدارمون ، اکثر شبا با زن و دخترش همون غذای سادشون رو بر میدارن میرن پارک دور هم می خورن و بقول دخترش کلی خوش میگذره... ولی بابای من همش دنبال چک و سفته و بازار بورس و این چیزاس.... آقا تو رو خدا راست بگو با تمام ثروتی که ما داریم یک روز جات رو با ما عوض میکنی؟ لعنتبه هرچی پوله، من از بابا و مامانم پول نمی خوام، محبت میخوام، توجه می خوام، می خوام مثل غریبه ها نباشیم، می خوام باهم بریم پارک بدمینتون بازی کنیم، با هم بریم سینما، با هم دور یه میز غذا بخوریم، می خوامبا مامانم درد و دل کنم... تو رو خدا من حق نداشتم فرار کنم؟ دیگه گریه نذاشت بقیه حرفاشو بزنه... چیزی نداشتم بهش بگم، خدایا نمی دونستم این پول دارا این همه مشکل دارن، فکر می کردم پول حلال همه ی مشکلاته...هیچ نعمتی جای سلامتی و دل خوش رو نمی گیره... حالا آدم میلیاردها ثروت هم داشته باشه... به قول سهراب دل خوش سیری چند... واقعاً چیزی نداشتم بهش بگم، حتی یه جورایی بهش حق هم میدادم... با اینحال بهش گفتم با تمام این حرفا نباید از خونه فرار می کردی ، دیدی اون سه تا مردمی خواستن اذیتت کنن؟ این شهرپر از گرگه، اگه سوار ماشین یکی از همون آدما می شدی چی؟ معلوم نبود چه بلایی سرتمی اومد و از کجاها که سر در نمیاوردی، آخه این کار عقلانه بوددختر؟ تو تحصیل کرده ای، خانواده داری (با شنیدن این حرفتلخ ترین خنده ی دنیا رو روی لباش ظاهر شد)...بهش گفتم باید برگردی خونه و دیگه اینکارونکنی،این راهش نیست، اگه امشب تا صبح بیرون بمونی معلوم نیست از کجا سردربیاری...من می رسونمت منزل و با پدر و مادرت صحبت می کنم تا مأخذت نکنن... خندید و گفت شرط می بندم حتی متوجه غیبت من هم نشدن، گفتم اشتباه می کنی... خلاصه با هر زبونی بود راضیش کردم برگردونمش خونهو با راهنمایی خودش به سمت منزلشون روان شدیم...وقتی رسیدیم نزدیک خونه دیدم پدر و مادرش و کبری خانم با چهره اینگران دم در خونه ایستادن، گفتم توی ماشین بشین تا من باهاشون صحبت کنم، از ماشین پیاده شدم و رفتم جلو سلام کردم وبعد از یه مقدمه ی کوتاه گفتم دخترتون رو آوردم... یکباره پدرش از کوره در رفت و یقه ی منو گرفت و گفت مردک دختر من پیش تو چیکار می کنه، اصلاً تو کی هستی؟... با هزار بدبختی آرومش کردم و از سیر تا پیازه داستانی رو که از زبون دخترشون شنیده بودم برای اونخانم و آقا تعریف کردم... اون آقا و خانم که شرمندگی توی چشماشون پیدا شده بود و از برخوردی که با من انجام داده بودند ناراحت ، سر به زیر انداختن،چند لحظه بعد پدر دختر گفت آقا بخدا من هر کاری میکنم وسه راحتی ایناس،از صبح تا شب جون می کنم اینا راحت باشن، سر شب تا حالا هم که دیدم دخترم نیومد به بیمارستان و کلانتریی نبوده که تلفن نزده باشم و نرفته باشم،به خدا نصفعمر شدم، به قرآن من بی عاطفه نیستم، خانوادم رو دوست دارم...بهش گفتم راحتی به چه قیمت؟ به قیمت بی محبتی و بی توجهی به خانوادت؟ چرا محبتت رو به دخترت نشون نمیدی؟می دونی که احساسات یه دختر جوونچقدر لطیف و شکنندس، خانم شما چرا؟ مادر رو دختر که از همهنزدیک ترن... به هر حال خدا رو شکر کنید که این قضیه به خوبیتموم شد.بعد به دختر جوون که هنوز توی ماشین من که چند متری پایین تر پارک شده بود نشسته بود اشاره کردم که بیاد، دخترک هم بلادرنگ دوان دوان به سمت پدر و مادر اومد و با گریهتو آغوش اونا جا گرفت... من هم خوشحال از اون جمعی که حالا همدیگه رو پیدا کرده بودن خداحافظی کردم و جدا شدم و بهسمت منزل حرکت کردم... توی راه همش از خدا می خواستم اگه پول بهم نمی ده یه دل خوش وتن سالم بهم بده... راستی شما چی فکر می کنید؟پول حلال همهی مشکلاته؟... دل خوش سیری چند؟

chegoneh divane jelveh konim

از رفتگر محله عیدی بگیرید. گربه تون رو مدام از پشت بام به پایین پرت کنید تا پرواز کردن یاد بگیره. سی دی قفل دار رو بشکنین تا قفلش باز بشه. جوراب های کثیف رو به پره های پنکه ببندید و پنکه را روشن کنید. با هندوانه یه قل دو قل بازی کنین ! به دوست دکترتون بگین : مرض جدید چی داری ؟ ! به عنوان آخرین نفر در صندوق رأی حضور پیدا کنید و یک کبریتافروخته داخلش بیندازید. نصف شب زنگ بزنید به اورژانس و بگویید : من مرض دارم ، بیاین منو ببرید ! روز بازی پرسپولیس با استقلال، وسط تماشاچی ها بنشینید و باصدای بلند ، ابومسلم را تشویق کنید ! هفت تیری بذارید رو شقیقه راننده مترو و بگید یالا برو دبی. پیراهن را روی کت بپوشید. دقت کنید وقتی در مهمونی براتون نوشیدنی آوردند همه را اندازه بگیرید و بزرگترین رو انتخاب کنید تا کلاه سرتون نره. ماست را با چنگال بخورید. با موتور گازی تک جفپا رو زین بزنید ! زنگ در خونه ها رو بزنین بعد وایسین ببینید چی میشه. سر جلسه کنکور بهترین وقت برای تخمه شکستنه. برای روز اول دانشگاه روپوش مدرسه بپوشید و کیف جومونگ به پشتتون آویزان کنید. سرتون رو به جای شامپو با سنگ پا بشورین تا خوب تمیز بشه. جزوه های کلاسیتون رو با دوات و قلم نی بنویسید. شب سال نو موهایتان را بفروشید و برای نامزدتان بند ساعت بخرید. ریشتان را آتش بزنید تا کوتاه شود. داخل خیابان بلندگو دستی بگیریدو بگید “پژو بزن کنار وگرنه گازت می گیرم” دم در ورودی دانشگاه چند قالب صابون بذارید. جهت اعتراض به استادی که شما رو انداخته کتابشو آتیش بزنید. چگونه دیوانه جلوه کنیم ، قسمت ۲ توی رستوران های کلاس ته بشقابتون رو لیس بزنید . توی عروسی کراوات مهمونها روبا قیچی ببرید و در برید ۱۰۰ تا قرص ویتامین c بخورید و بگید خود کشی کردم روی پیشونیتون خالکوبی کنید : جای مهر وقتی رئیستون حرف با مزه ای زد بزنید پس کله اش و بلند بلند بخندید دست بکنید توی دماغتون و بمالید به شیشه تلویزیون به نوزادهای فامیل یه تیکه جوجه کباب تپل بدید محض شوخی سیگار رو روی دست رفیقتون خاموش کنید تو خیابون داد بزنید : هی خره ! بعد هر کی برگشت بهش بگید مگه به خودت شک داری وقتی توی فضایی فقط دو نفر هستید خودتون رو راحت کنید و جهت رد گم کردن به اطراف نگاه کنید دست کوری که می خواد از خیابون رد بشه رو بگیرید و ببرید وسط اتوبان ولش کنید تو مترو محکم بزنید پس گردن بغلیتون و بعد که برگشت بلند بزنید زیر خنده با دیدن یه خانم حامله بهش گیر بدید که یک دقیقه بچه اش رو دربیاره تا ببینیدش با دیدن دخترهای خوشگل مدام عقبزنید کمربندتون رو به عنوان دم پشتتون وصل کنید و برید تو جامعه بچرخید از قصد تصادف کنید تو یه برج بیست طبقه تو آسانسور بمونید و هی برید طبقه۲۰ و برگردید پایین اگه پلیس مدارک ماشین رو خواست تحویلش بدید و بپرید برید سوار ماشینش بشید و در برید موقع قرار با دوست دخترتون پیاز بخورید و هی برید تو صورتش بگید : امروز چقدر ماه شدی از پیف پاف به جای عطر استفادهکنید تو آفتابه توالت عمومی جوهر نمک بریزید با فرچه توالت خونه تون مسواک بزنید…=)) چگونه دیوانه جلوه کنیم قسمت ۳ عشقتان را با کش به خود ببندیدتا هر وقت فرار کرد دوباره برگردد وقتی با کسی مشغول صحبت هستید آدامستان را در آورده و به دماقش بچسبانید روی زمین صاف مدام زمین بخورید از نرده پله های محل کارتان سربخورید یک ماه مسواک نزنید تا دهانتان بوی سگ مرده بدهد به جای جوراب دستکش پایتان کنید و صندل لا انگشتی بپوشید روی زیر شلواری راه راه کمربند ببندید به خودتان لاستیکی ببندید شبها هنگام خواب پستانک مک بزنید هر کسی که توی خیابان دولا شد روی پشتش بپرید و هی هی کنید علف بخورید چای را توی نعلبکی ریخته و درازبکشید و آنرا هورت بکشید توی گرمای تابستان پالتو بپوشید و از سرما بلرزید از پشت شیشه ماشین برای همهبیخود و بی جهت شکلک در بیاورید توی مراسم ختم بپرید وسط و برقصید پوست موز را بخورید و تویش را دور بیاندازید توی جلسات مهم آدامستان را باد کرده و بترکانید در جشن تولدهای کودکان فامیل دوره بیافتید و هر چه بادکنک می بینید بترکانید خلطتان را بالا کشیده و قورت دهید نان بربری را لای نان باگت گذاشته و با لذت گاز بزنید روی قرمه سبزی سس قرمز بریزید و پنیر رنده کنید برای پرنده ها به جای دانه خرده سنگ بپاشید و به ریششان بخندید توی تنگ ماهی الکل بریزید تا ماهی ها بیخیال گربه شون

chegoneh divane jelveh konim

از رفتگر محله عیدی بگیرید. گربه تون رو مدام از پشت بام به پایین پرت کنید تا پرواز کردن یاد بگیره. سی دی قفل دار رو بشکنین تا قفلش باز بشه. جوراب های کثیف رو به پره های پنکه ببندید و پنکه را روشن کنید. با هندوانه یه قل دو قل بازی کنین ! به دوست دکترتون بگین : مرض جدید چی داری ؟ ! به عنوان آخرین نفر در صندوق رأی حضور پیدا کنید و یک کبریتافروخته داخلش بیندازید. نصف شب زنگ بزنید به اورژانس و بگویید : من مرض دارم ، بیاین منو ببرید ! روز بازی پرسپولیس با استقلال، وسط تماشاچی ها بنشینید و باصدای بلند ، ابومسلم را تشویق کنید ! هفت تیری بذارید رو شقیقه راننده مترو و بگید یالا برو دبی. پیراهن را روی کت بپوشید. دقت کنید وقتی در مهمونی براتون نوشیدنی آوردند همه را اندازه بگیرید و بزرگترین رو انتخاب کنید تا کلاه سرتون نره. ماست را با چنگال بخورید. با موتور گازی تک جفپا رو زین بزنید ! زنگ در خونه ها رو بزنین بعد وایسین ببینید چی میشه. سر جلسه کنکور بهترین وقت برای تخمه شکستنه. برای روز اول دانشگاه روپوش مدرسه بپوشید و کیف جومونگ به پشتتون آویزان کنید. سرتون رو به جای شامپو با سنگ پا بشورین تا خوب تمیز بشه. جزوه های کلاسیتون رو با دوات و قلم نی بنویسید. شب سال نو موهایتان را بفروشید و برای نامزدتان بند ساعت بخرید. ریشتان را آتش بزنید تا کوتاه شود. داخل خیابان بلندگو دستی بگیریدو بگید “پژو بزن کنار وگرنه گازت می گیرم” دم در ورودی دانشگاه چند قالب صابون بذارید. جهت اعتراض به استادی که شما رو انداخته کتابشو آتیش بزنید. چگونه دیوانه جلوه کنیم ، قسمت ۲ توی رستوران های کلاس ته بشقابتون رو لیس بزنید . توی عروسی کراوات مهمونها روبا قیچی ببرید و در برید ۱۰۰ تا قرص ویتامین c بخورید و بگید خود کشی کردم روی پیشونیتون خالکوبی کنید : جای مهر وقتی رئیستون حرف با مزه ای زد بزنید پس کله اش و بلند بلند بخندید دست بکنید توی دماغتون و بمالید به شیشه تلویزیون به نوزادهای فامیل یه تیکه جوجه کباب تپل بدید محض شوخی سیگار رو روی دست رفیقتون خاموش کنید تو خیابون داد بزنید : هی خره ! بعد هر کی برگشت بهش بگید مگه به خودت شک داری وقتی توی فضایی فقط دو نفر هستید خودتون رو راحت کنید و جهت رد گم کردن به اطراف نگاه کنید دست کوری که می خواد از خیابون رد بشه رو بگیرید و ببرید وسط اتوبان ولش کنید تو مترو محکم بزنید پس گردن بغلیتون و بعد که برگشت بلند بزنید زیر خنده با دیدن یه خانم حامله بهش گیر بدید که یک دقیقه بچه اش رو دربیاره تا ببینیدش با دیدن دخترهای خوشگل مدام عقبزنید کمربندتون رو به عنوان دم پشتتون وصل کنید و برید تو جامعه بچرخید از قصد تصادف کنید تو یه برج بیست طبقه تو آسانسور بمونید و هی برید طبقه۲۰ و برگردید پایین اگه پلیس مدارک ماشین رو خواست تحویلش بدید و بپرید برید سوار ماشینش بشید و در برید موقع قرار با دوست دخترتون پیاز بخورید و هی برید تو صورتش بگید : امروز چقدر ماه شدی از پیف پاف به جای عطر استفادهکنید تو آفتابه توالت عمومی جوهر نمک بریزید با فرچه توالت خونه تون مسواک بزنید…=)) چگونه دیوانه جلوه کنیم قسمت ۳ عشقتان را با کش به خود ببندیدتا هر وقت فرار کرد دوباره برگردد وقتی با کسی مشغول صحبت هستید آدامستان را در آورده و به دماقش بچسبانید روی زمین صاف مدام زمین بخورید از نرده پله های محل کارتان سربخورید یک ماه مسواک نزنید تا دهانتان بوی سگ مرده بدهد به جای جوراب دستکش پایتان کنید و صندل لا انگشتی بپوشید روی زیر شلواری راه راه کمربند ببندید به خودتان لاستیکی ببندید شبها هنگام خواب پستانک مک بزنید هر کسی که توی خیابان دولا شد روی پشتش بپرید و هی هی کنید علف بخورید چای را توی نعلبکی ریخته و درازبکشید و آنرا هورت بکشید توی گرمای تابستان پالتو بپوشید و از سرما بلرزید از پشت شیشه ماشین برای همهبیخود و بی جهت شکلک در بیاورید توی مراسم ختم بپرید وسط و برقصید پوست موز را بخورید و تویش را دور بیاندازید توی جلسات مهم آدامستان را باد کرده و بترکانید در جشن تولدهای کودکان فامیل دوره بیافتید و هر چه بادکنک می بینید بترکانید خلطتان را بالا کشیده و قورت دهید نان بربری را لای نان باگت گذاشته و با لذت گاز بزنید روی قرمه سبزی سس قرمز بریزید و پنیر رنده کنید برای پرنده ها به جای دانه خرده سنگ بپاشید و به ریششان بخندید توی تنگ ماهی الکل بریزید تا ماهی ها بیخیال گربه شون

dokhtar va dragon

یکی بود یکی نبود در جایی دور پیرمرد فقیری با زن و دخترش زندکی می کرد دخترش در زیبایی همتا نداشت و در مهربانی هم شهره عام وخاص بود. پیرمرد هرروز به کوه می رفت ومقداری خار می کند و به بازار میبرد و میفروخت وبا پولش خانواده اش را تامین می کرد. در یکی از روزها که باز به کوه رفته بود ومشغول کندن خارهای اطراف بود ناگهان سایه سیاهی را در بالای سرش احساس کرد وغرش ترسناکی را شنید . پیرمرد اول فکر کرد که ابرسیاهیاست که قصد باریدن دارد اما همینکه سرش را بلند کرد از ترس فریادی کشید و به پشت بهزمین افتاد پیرمرد که از وحشت پاهایش توان فرار را از دست دادهبود به اژدهایی بزرگ دربالای سرش خیره مانده بود و فقط می لرزید . ناگهان اژدها به سخن درآمد وبه او گفت: ای پیرمرد تو باید فردا دخترت را به اینجا بیاوریوبه من بدهی وگرنه تورا خواهم خورد. پیرمرد با خود گفت بهتر است الان برای اینکه جانم را نجاتدهم به دروغ خواسته اش را بپذیرم ولی فردامی توانم به کوه دورتری بروم تا دستش به من نرسد. پیرمرد فوری گفت: بسیار خوب اژدهای بزرگ مرا رها کن تافردا دخترم را به نزد تو بیاورم . اژدها او را رها کرد . مرد وقتی بهخانه برگشت حرفی در این مورد نزد وفردا به کوه دوری رفت ومشغول کندن خار شد ولی ناگهان دوباره سایه وغرش ترسناک اژدها را شنید . اژدها به او گفت: پیرمرد پس چرا دخترت رانیاوردی ؟ پیرمرد با ترس و لرز گفت: من مرد پیری هستم واین خواسته ات رادر اثر پیری فراموش کردم فردا برایت می آورم. اژدها گفت: پیرمرد به نفعت است که این بار فراموش نکنی چون این بار اگر فراموش کنی تو را خواهم بلعید. این را گفت واز آنجا دور شد. پیرمرد چاره ای نمیدید جز اینکه قضیه را با خانواده اش در میان بگذارد و عصر موقعی که به خانه برگشت با آه و ناله و چشمانی گریان به همسر و دخترش گفت کهباید از این شهر برویم . همسرو دختر پیرمرد از این حرف او تعجب کردند و علت را جویا شدند وپیرمرد همه چیزرا به آنها تعریف کرد. مادر شروع به اشک ریختن کرد واز مرد خواست تا فوراً شهر را ترک کنند وبه جای دوری که دست اژدها به آنها نرسد بروند. اما دختر با این کار مخالفت کرد و گفت حال که او مرا می خواهد اگر از این شهر هم برویم دوباره مارا پیدا میکند و پدرم را می بلعد پسمرا فردا نزد او ببرید تا جان شما نجات یابد. پدرومادرش این حرف اورا نپذیرفتند وبه دختر گفتند ما به غیر از تو فرزندی نداریم وتو برای ما بسیار عزیزهستی چطور می توانیم با دست خودمانتو را به اژدها بدهیم از کجا معلوم که او تو را نخورد. ولی دخترآنقدر اصرار کرد تا پدرومادرش را راضی کرد و به آنها اطمینان داد اگر اژدها خواست تا او را بخورد با ترفندی از آنجا خواهد گریخپت. فردا صبح مادر با گریه و زاری او را با پدر راهی کرد و آن دو وقتیبه بالای کوه رسیدند پدر به او گفت: دخترم هنوز هم دیر نشده می توانی فرارکنی و تو با من کاری نداشته باش من عمرم را کرده ام و هیچ آرزویی جز سلامتی تو ندارم . ولی دختر قبول نکرد در این میان ناگهان اژدها دوباره ظاهر شد و وقتی چشمش به دختر افتاد با خوشحالی به مرد گفت: به دامنه کوه بلند میروی در آنجاسنگ سبز بزرگی را می بینی سه ضربه به سنگ بزن تا کنار رود آنگاه دخترت را در پشت آن بگذار و خودت برگرد. مرد بیچاره همراه دخترش به دامنه آن کوه رفت و سه ضربه به سنگ زد و سنگ کنار رفت وآنگاه با چشم گریان دختر را در پشت آن گذاشت و با دلی پر از غم به خانه برگشت. چندین روز از این ماجرا گذشت در این مدت پدرو مادر دختر شب و روز اشک می ریختند تا اینکه مادر از پدر خواست تا فردا به دامنه همان کوه برو و از دخترمان خبری بیاور. صبح زود مرد به کوه رفت و سه ضربه به سنگ سبز درخشان زد تا سنگ کنار رفت اما آنچه را میدید باور نمی کرد پشت سنگ باغ بزرگی بود و در میان باغ قصری باشکوه قرار داشت و صدها ندیمه وخدمتکار درآنجا مشغول کاربودند مرد داخل قصر شد وملکه ای را دید که با لباس های جواهر نشانش بر تختی تکیه داده است وقتی خوب نگاه کرد دید دختر خودش است دختر به آغوش پدر دوید و به اوگفت : پدر چقدر دلم برای شما ومادر تنگ شده بود من ملکه این سرزمین شده ام . مرد از اژدها پرسید .دختر جواب داداو جوانی زیبا ومهربان است در واقع او پادشاه اینجاست و من همسر او شده ام او وقتی عصبانیشود تبدیل به اژدهایی سهمگین می شود اما او مرا خیلی دوست دارد . در این هنگام جوانی زیبا وارد شد ودختر با خنده گفت : پدر این همان اژدهاست. مرد که در تمام عمرش این همه چیزهای عجیب ندیده بود چاره ای جز باور کردنشان نداشت او خوشحال بودکه دخترش را اینقدر خوشبخت می دید مو قع برگشتن پادشاه به اوسفره و الاغی داد وبه او گفت : دیگرلازم نیست کار کنی هروقت به اینسفره بگویی پهن شو فوری پهن می شود وپر از غذاهای رنگین . وهر موقع به الاغ بگویی خورجینت را پر کن خورجینش پر از طلا خواهد شد. مرد سفره و الاغ را برداشت وبا دلی شاد به سمت خانه اش حرکت کرد تا همسرش را هم از این خبر شاد خوشحال کند. ● نتیجه گیری: این قصه به ما می گوید که از ظاهر انسان نمی توان در مورد باطن او به طور کامل قضاوت نمود. شاید در پشت ظاهری کریه و زشت باطنی بسیار زیبا وجود داشته باشد و برعکس این قضیه هم صادق است . قضاوت در موردهرکس باید با احتیاط صورت گیرد تا دچار خطا ولغزش نشد