.Tamir




Tamir ( در عربی : تامر ) اولین هدفی بود که به دستور المعلم ، توسط الطیر به قتل رسید.او در منطقه ی فقیرنشین دمشق سکونت داشت.


دلال بازار سیاه


تامر بزرگترین بازار سیاه دمشق را اداره می کرد.برخی اظهار داشته اند که تجارت او ، بزرگترین داد و ستد زیرزمینی در زمینه ی خرید و فروش شمشیرها ، نیزه ها ، زره و ادوات جنگی دیگر در تمام سرزمین مقدس بود.گرچه وی قادر بود تا در صورت پرداخت هزینه ، هر چیزی را برای مشتری اش مهیا کند اما به طور اختصاصی فقط در زمینه ی زره و ادوات جنگی تجارت می کرد.تامر از این که از وی به عنوان دلال مرگی بی رحم ( و طبق زمزمه های برخی ، فاسد) یاد شود هیچ نشانه ای از پشیمانی از خود نشان نمی داد.در حقیقت به نظر می رسید که او به جان هایی که با شمشیرش گرفته بود افتخار می کرد.او به هیچ اخلاقیاتی پایبند نبود و در انجام هر کار تنها مناقع خود را در نظر می گرفت.

ترور


الطیر برای قتل تامر به حیاطی مجلل و واقع در گودی می رود.او نزدیک حوضی می ایستد ، محلی که دید خوبی نسبت به تامر و مردی که در حال تنبیه شدن بود داشته باشد.

تامر فورا به مقداری اسلحه احتیاج داشت ، اما تاجر نتوانسته بود آنها را به موقع تحویل دهد.تاجر در این لحظه با لکنت و لحنی عصبی گفت " شاید تو مقدار زیادی درخواست کردی ... "

تامر: " زیاد؟ تو همه چیزت را از من داری! بدون من به خاطر اندکی پول مشغول مارگیری بودی! "

تامر جلو می رود و در صورت تاجر تف کرده و خنجری بیرون کشیده و با بی رحمی تمام شروع به ضربه زدن به تاجر می کند.با آخرین ضربه ی خنجر ، مرد روی حوض آویزان می شود.تامر نمی گذارد که قبل از تفتیش دیگر تاجر ایستاده در حیاط ، نوکرش جسد آن مرد را تغییر مکان بدهد.پس از این حادثه ، جمعیت با آرامشی غیر طبیعی منطقه را ترک می کنند.الطیر به آرامی پشت سر تامر حرکت می کند و در لحظه ای مناسب ،تامر را با استفاده از خنجر مخفی اش به قتل می رساند.او سر تامر را تا لحظه ی جان دادنش در دالان حافظه ی Animus در دست می گیرد.



مکالمات لحظه ی مرگ


الطیر : آرام باش

تامر : تو تقاص پس خواهی داد ، تو و تمام امثال تو ...

الطیر : به نظر میرسد تنها کسی که حالا در حال تقاص پس دادن است تو هستی دوست من ... به زودی از درد و رنج خلاص خواهی شد

تامر : تو تصور می کنی که من فقط یک دلال مرگ کوچکم؟ مانند نوزادی که از سینه ی جنگ میمکد؟ هدفی عجیب برای کشتن ، این طور فکر نمی کنی؟ چرا من؟ وقتی که بسیاری دیگر همین کار را می کنند؟

الطیر : پس تو فکر می کنی که با دیگران متفاوتی؟

تامر : آه البته که متفاوت هستم.من تنها به فکر منفعت نیستم ، بلکه هدف شرافتمندانه ای را دنبال می کنم ، درست مثل برادرانم.

الطیر : برادرانت؟

تامر : آه ، اما آنها فکر می کنند که من تکی عمل می کنم.من فقط بخشی از این بازی هستم ، و نقش خودم را اجرا می کنم.به زودی با بقیه آشنا خواهی شد ... آنها به خاطر عملی که مرتکب شدی با تو به ملایمت رفتار نخواهند کرد!

الطیر : خوب است.بی صبرانه در انتظارم تا جان آنها را نیز به همین صورت بگیرم!

تامر : چه متکبرانه! این تو را نابود خواهد کرد پسر ...
talal

"گدا ها،هرزه ها،معتادین،جذامی ها.به نظر تو اینا برده های خوبین؟حتی ساده ترین کار ها ازشون بر نمیاد.نه... من اونا رو برای خودم می گرفتم،نه برای اینکه بفروشمشون،بلکه نتجاتشون بدم،با این حال تو مارو میکشی..."

طلال__

طلال یکی از اعضای تمپلار ها بود که الطئر مامور کشتنش شد.او را در محل نگهداری برده ها،واقع در محله ی اعیان نشین اورشلیم میشد یافت.


برده دار اورشلیم



"اون جون آدما رو خریدو فروش میکنه،اهالی شهر اورشلیم رو میدزده و به عنوان برده میفروشتشون"


گفته های الطائر در مورد طلال ―


طلال یکی از هراس انگیز ترین جنايتكاران اورشلیم بود.او یک شبکه ی بزرگ برده داری را رهبری می کرد،که به طرز مرموزی از طرف نگهبانان {همیشه در صحنه ی} اورشلیم نادیده گرفته
میشد.او فردی تیز هوش،چابک و تیر اندازی ماهر بود.در مورد او گفته میشده که او در نبرد ها همیشه به دنبال جایی بلند تر بوده تا از آنجا دشمنان خود را با مهارت بالای تیر اندازی اش مغلوب کند.او در دویدن به راحتی میتوانست از اکثر افراد پیشی بگیرد.او به استعداد آکروبات بازی اش بسیار مغرور بود و از خود ستایی خود ابایی نداشت.او همه چیز را به سخره می گرفت،گفته میشد که او قبل از کشتن دشمنانش آنها را بازیچه ی خود قرار می داده.او را همچنین با نوچه های بسیار وفادارش می شناختند، که از انجام هیچ یک از دستورات اربابشان ابا نداشتند،حتی اگر به قیمت جانشان تمام شود.


جزئیات قتل

"اگه تو نخوای به خودت کمک کنی،کمکی هم از دست من ساخته نیست.من نمیتونم بزارم کارم به خطر بیوفته.چاره ای جز کشتنت ندارم."


الطائر رد طلال را تا محله اعیان نشین اورشلیم میگیرد و او را در انبار برده هایش میابد.او افرادش را به دور الطائر حلقه می زند و سپس شروع به دست انداختن الطائر میکند و مدعی میشود که خود او به الطائر اجازه ی یافتنش را داده.سپس به مردانش دستور حمله به الطائر را می دهد و خود به نظاره می نشیند،به امید آن که مردانش بتوانند الطائر را بکشند.اما الطائر از این دام به سلامت بیرون می آید و به دنبال طلال - که در حال گریختن از دريچه ی سقف بود- می رود و پس از تعقیب و گریز های بسیار،در پشت بام ها و کوچه های اورشلیم،الطائر طلال را در حال تیر گذاشتن در کمانش به دام می اندازد و او را با چاقوی مخفی خود مورد اصابت قرار می دهد.در طی گفت و گوی پایانی بین الطائر و طلال،او مدعی می شود که افرادی که به عنوان برده نگه می داشته،جزء تيره بخت ترین مردم اورشلیم بودند و آنها در دستان او آینده ی بهتری خواهند داشت.همچنین او اظهار می کند که او و بردگانش دیگر به دنیای بعد از مرگ (خدا) اعتقاد ندارند و به اعتقاد های خود مدتهاست که پشت کرده اند.


آخرین سخنان طلال



الطائر: دیگه جایی برای فرار نداری.اسرارت رو برای من فاش کن.


طلال: من نقش خودمو بازی کردم،انجمن اخوت ما، انقدر ضعیف نیست که با مرگ من کارش رو متوقف کنه.

الطائر: انجمنِ چی؟

طلال: المعلم تنها کسی نیست که برای سرزمین مقدس نقشه
کشیده...این تنها چیزیه که میتونم بهت بگم.

الطائر: پس ما دیگه چیزی برای صحبت نداریم.از درگاه خداوند طلب بخشش کن.

طلال: اون مدتهاست که مارو رها کرده.مدتهاست مردان و زنانی که من زیر پر و بال های خودم میگرفتم به حال خودشون رها شدن.

الطائر: منظورت چیه؟

طلال: گدا ها،هرزه ها،معتادین،جذامی ها.به نظر تو اینا برده های خوبین؟حتی ساده ترین کار ها ازشون بر نمیاد.نه... من اونا رو برای خودم می گرفتم،نه برای اینکه بفروشمشون،بلکه نتجاتشون بدم،با این حال تو مارو میکشی...فقط برای این که یک نفر بهت گفته این کارا رو بکنی.

الطائر: نه! تو از این جنگ و آدمای صدمه دیده از اون نفع می بری.

طلال: میتونی اینطور فکر کنی،که این کمال کوته فکریت رو میرسونه... میگن که امثال شماها به چیز دیگه ای جز هدفتون فکر نمی کنید.این بازی مضحک روزگار رو میبینی؟نه...هنوز نه،ولی به زودی خواهی دید.
Garnier de Naplouse

Garnier de Naplouse
( تولد 1147 -مرگ 1191 ) یکی دیگر از اهدافی بود که کشتن وی توسط المعلم به الطیر واگذار شده بود.او پزشک و رئیس بزرگ فرقه ی شوالیه های مهمان نواز (Knights Hospitaliers ) در شهر عکا و یکی از اعضای مخفی تمپلارها بود.

رئیس بزرگ شوالیه های مهمان نواز

گارنیر به دلیل رفتار بی رحمانه و غیر انسانی اش نسبت به بیماران، از فرانسه به عکا تبعید شده بود ( او کسی بود که به جان مردم بهای کمتری نسبت به آزمایشاتش میداد و روی آنها آخرین زهرها و نوش داروها را امتحان می کرد ) او مدعی بود که مرد علم و دانش است ، اما از فقدان اخلاقیات رنج می برد.دانش در نزد او هیچ گاه با ارزش نبود ، حتی در صورتی که با خون یک انسان بهایش پرداخته می شد.به دلیل این که خانواده ی او مقدار قابل توجهی پول را در راه جنگ صرف کرده بودند ، او در عکا پناهنده و از وی به خوبی محافظت می شد.بنابراین او در این موقعیت مناسب میتوانست برای خود دستیارانی وفادار خریداری کند تا کار بی رحمانه اش را ادامه دهد.او شخصیتی بی ثبات داشت ، گاهی بسیار خونسرد و آرام ، و گاهی بسیار نامتعادل و دیوانه.با این وجود همواره اصرار داشت که دارد به بهبودی بیمارانش در قلعه ی مهمان نواز ( Hospitalier Fortress ) شهر عکا کمک می کند.

مرگ گارنیر

طی محاصره عکا ، حاکمیت بر منطقه ی فقیر نشین عکا به گارنیر سپرده شد ، بنابراین توانست در آنجا بنیان عملیاتش را در بیمارستان مهمان نواز ( Hospitalier Hospital ) پایه ریزی کرده و به طور آشکارا به آزمایشات بی رحمانه اش ادامه دهد.در آن زمان ، خبر آزمایشات هولناک او در تمام شهر شنیده می شد.وقتی که الطیر به قلعه ی مهمان نواز نفوذ می کند ، بیماری زجر دیده و با ظاهری وحشتناک کوشش می کند تا فرار کند ، اما توسط چند تن از محافظان گارنیر دستگیر می شود.ناگهان گارنیر در صحنه ظاهر شده و سعی می کند تا بیمار را آرام کند ، اما بیمار واکنش های کاملا دیوانه واری از خود نشان می دهد و با انفجاری از خشم و غضب ، فریاد زنان ادعا می کند که نیت واقعی گارنیر شریرانه و شیطانی است.گارنیر به محافظانش دستور می دهد تا پای او را به منظور جلوگیری از فرار دوباره بشکنند و این گونه او را مجازات می کند.






هنگامی که گارنیر جمعیت وحشت زده را متفرق می کند و به سر کارش باز می گردد ، الطیر به طور پنهانی به وسیله ی خنجر مخفیش گارنیر را می کشد.در صحبت های پایانی بین او و الطیر ، گارنیر ادعا می کند که هدف واقعی او کمک به مردم بوده است.گرچه الطیر به خاطر این ادعا او را ملامت و سرزنش می کند ، اما او با سماجت بر سر حرف خود می ایستد.گارنیر می گوید که مردمی که تحت درمان او قرار میگیرند از بین فقیرترین و بیمار ترین مردم شهرهای اطراف انتخاب شده اند و بسیاری از آنها تحت معالجات او درمان شده و به خاطر این کمک سخاوتمندانه از او ممنونند.وی می گوید که روش های معالجه اش برای آزاد کردن مردم از " زندانی که از ذهن برای خود ساخته اند " ضروری است.وقتی که الطیر می پرسد که چرا گارنیر معتقد است که دارد به آنها کمک می کند ، گارنیر پاسخ می دهد " این چیزی نیست که من بدان معتقدم ، این چیزی است که من میدانم " و با گفتن این جمله به دیار باقی رهسپار می شود.


سخنان پایانی

الطیر : بار روی دوشت را رها کن!

گارنیر : آه بله ، من آرامش خواهم یافت.رویایی بی پایان مرا فرا می خواند ، اما پیش از آن که چشمانم را ببندم ، میخواهم بدانم که پس از مرگ من چه بر سر فرزندانم خواهد آمد؟

الطیر : منظورت از فرزندان ، همان مردمی هستند که از آزمایشات بی رحمانه تو در رنج بودند؟! آنها الان آزادند تا به خانه هایشان بازگردند!

گارنیر : خانه هایشان؟ کدام خانه؟ فاضلاب ها؟ ف.احشه خانه ها؟ زندان هایی که از آنجا نجاتشان داده بودیم؟

الطیر : تو این مردم را بر خلاف میلشان گرفته بودی!!

گارنیر : بله ، موقعی که آنان را میگرفتیم اراده شان چه نقش کوچکی بازی میکرد.چرا این قدر ساده ای؟! آیا تو کودکی را فقط به خاطر این که گریه می کند ساکت می کنی؟ وقتی فرزندت بگوید "پدر ، من میخواهم با آتش بازی کنم " آن وقت تو چه میگویی؟ " هر طور میلت توست فرزندم " آه ، اما بعدا باید به خاطر سوخته شدن او جواب بدهی.

الطیر : این ها کودک نیستند ، بلکه مردان و زنانی اند که به رشد کامل رسیده اند.

گارنیر : از لحاظ جسمی شاید ، اما از لحاظ عقلی نه ، و اینها بیشترین آسیب را از همین بخش دیده بودند و من سعی می کردم تا آنان را معالجه کنم.اقرار می کنم که بدون Piece of Eden – که تو آن را از ما دزدیدی – روند کاری من بسیار آهسته شد ، اما گیاهان ، معجون ها و عصاره ها هنوز هم کارآمد بودند.محافظان من شاهدی بر این امر هستند : آنها در گذشته مردانی دیوانه بودند تا آن که من آنها را پیدا کردم و از زندان ذهنی شان رهایشان ساختم ... و با مرگ من ، آنها دوباره مردانی دیوانه خواهند بود ...

الطیر : تو واقعا اعتقاد داری که به آنها کمک می کردی؟
گارنیر : این چیزی نیست که من بدان معتقدم ... این چیزی است که من میدانم

حقایق تاریخی

Garnier de Nablus دهمین رئیس فرقه "شوالیه های مهمان نواز" بود ، فرقه ای روحانی که پس از اولین جنگ صلیبی ( 1096 – 1099 ) پدیدار شد.او اولین درمانگاهش را نزدیک گورستان مقدس اورشلیم بنا نهاد.در ابتدا فرقه فقط از زائران بیمار نگهداری می کرد ، اما بعدا نگهبانانی مسلح گماشت تا مطمئن شود که به زائران هیچ آسیبی نمی رسد.این گروه محافظان به طوری کاملا دراماتیک تشکیل شد و به تدریج در کنار تمپلارها به یکی از برجسته ترین فرقه های مسیحی تبدیل شد.گارنیر در سال 1177 به فرقه پیوست و فرماندهی یکی از بیمارستان های اورشلیم به وی داده شد و به مدت ده سال این فرماندهی را بر عهده داشت.مستندات تاریخی می گویند که او در سال 1191 ، طی مبارزه برای دفاع از سرزمین مقدس کشته شد.

Abu'l Nuquod
"تو زندگی مردان و زنان رو میگیری،و خیلی راحت خودت رو متقاعد میکنی که مرگ اونها برای سیل عظیم بازماندگان وضعیت بهتری به ارمغان میاره،یک شیطنت کوچک برای مصلحتی بالاتر؟بین من و تو تفاوتی نیست."

ابو النقود __



رئیس تجارِ دمشق


ابو انقود چهارمین فردی است که ال معلم دستور قتلش را صادر کرد.او را در محله ی اعیان نشینان واقع در دمشق (سوریه) می توان یافت.ابوانقود مرد فربه ای بود که به ولخرجی اشتهای خاصی داشت. مردی که در گفتار و رفتار بسیار زیاده روی می کرد.او ضیافت های بزرگ برپا میکرد،و قصر خود را با آثار هنری
رنگارنگ زینت می نمود.و از بهترین غذا ها تغذیه می کرد.او از فقرا بیزار بود و آنان را آفتی برای دنیا می شرمد. او فقیران را منشع تمام ناهنجاری های این دنیا می دانست.او از شکنجه و فریب افراد کم اهمیت لذت خاصی می برد و یک فرد کاملا خود محور بود و از هیچ چیزی بیشتر از آن که به مردم دمشق یاد آورد شود که او" بسیار سخاوتمند است" لذت نمی برد.او از عهده ی جلب نظر "افراد با اهمیت" بخوبی برمی آمد.

جزئیات قتل

"منشع تمام این بدبختی ها ترس و نفرتِ!همون قدر که تفاوت شما با اونها آزارتون میده،تفاوت من با شما هم باعث آزارتون میشه."


ابو انقود خطاب به میهمان های خود―

زمانی که الطائربه قصد جان ابو انقود رهسپار دمشق می شود،او را درحال برگزاری یک ضیافت بزرگ (تامین شده از پول دزدی بیت المال) برای اشراف دمشق می یابد.هنگامی که مهمانان ابو انقود به ضیافت می آیند،ابو انقود از سخاوتمندی آنان تقدیر میکند،و سپس آنان را به دلیل ریاکاری و نفرت در حمایت از صلاح الدین متهم و آنان را به باد انتقاد شدید می گیرد.

در این حین بر الطائر مشخص می شود که ابو انقود به مردانش دستور کشتار مهمان های این ضیافت را داده،دلیل او از این کار انتقام گرفتن از کسانی بود که او را با سخنان مشقت بار و تعصب بی جا می آزردند.الطائر از آشوب ایجاد شده (مرگ مهمانان) نهایت استفاده را می کند و ابو انقود را به قتل می رساند.ابو انقود در لحظات آخر عمرش به الطیر می گوید که دلیل هم پیمان شدن او با تمپلار ها انتقام نبوده،بلکه ساخت دنیایی جدید و بهتر،بجای دنیایی که خدای آن او را یک "لعینِ خبیث" (به دلیل هم جنسگرایی احتمالی یا چاقی مفرط او) می خواند.
او همچنین ایمان الطیر را به المعلم را به چالش می کشد و بذر تردید را در دل او می کارد.بطوری که الطائر گاه خود به تردید می افتد که آیا هدف او،واقعا هدف ارزشمندیست یا نه.



آخرین سخنان ابو انقود

الطائر:آرام بگیر.سخنانشون دیگه به کسی آسیب نمی رسونه.

ابو انقود : چرا این کار رو کردی؟!

الطائر:تو پول پیروانت رو ازشون می گرفتی و برای هدفی نامشخص خرج میکردی.من می خوام بدونم اون هدف چیه.

ابو انقود : به من نگاه کن،حتی طبیعت من برای مردمان زیر دستم یه نوع توهینه.و این البسه ی مفخرانه هم نتونست جلوی اون فریاد های تنفر آمیز رو بگیره.

الطائر:پس قصدت انتقام بود؟

ابو انقود : نه،انتقام نه،بلکه شعورم اینطو حکم کرد.چطور می تونستم توی یه جنگی که برای خدا برپاشده شده درحالی که همون خدا منو یه "لعینِ خبیث" می دونه ، شرکت کنم؟

الطائر:اگه تو پیروِ صلاح الدین نیستی پس به چه کسی خدمت می کردی؟

ابو انقود: به موقع اش تو هم اونا رو خواهی شناخت.شایدم تا حالا شناختیشون.

الطائر:پس چرا در خفا؟چرا به این اعمال سیاه متوسل می شدید؟

ابو انقود :آیا این کار خیلی با اعمال خودت متفاوته؟تو زندگی مردان و زنان رو میگیری،و خیلی راحت خودت رو متقاعد می کنی که مرگ اونها برای سیل عظیم بازماندگان وضعیت بهتری رو به ارمغان میاره،یک شیطنت کوچک برای مصلحتی بالاتر؟بین من و تو تفاوتی نیست.

الطائر:نه!منو تو هیچ شباهتی به هم نداریم!

ابو انقود :آه...ولی من دارم تردید رو توی چشمات میبینم!تو نمیتونی جلوی ما رو بگیری...ما "دنیای جدید" خودمونو خواهیم ساخت.
William of Montferrat
مقدمه


" ما خواهیم دید که چقدر ثمره زحمات تو شیرین خواهد بود ... تو شهر ها را آن طور که فکر می کنی آزاد نمی کنی ، بلکه لعنت می کنی . و در آخر ، تو تنها خود را خواهی داشت که سرزنش کنی ... تو ، کسی که حرف از نیت خوب می زند ... "


ویلیام از مونتفراد ( William Of Montferrat ) ، پنجمین نفری بود که به دستور المعلم توسط الطائر به قتل رسید. الطائر وی را در محله ثروتمند عکا پیدا کرد.


مبارزه صلیبی در عکا


با آنکه وی انسان بزرگی نبود ، اما با این حال وی معتقد بود که شاید عقیده اش این مسئله را جبران می کند. همچنین وی ساعات غیر قابل شمارشی را صرف تمرین سربازانش برای " جنگ در حال آمدن " کرده است. جالب اینجاست که فقط تعداد کمی از سربازانش به حمله شاه ریچارد شیر دل به دشت های آرصوف پیوسته اند ، که مردم را به شگفتی وا می دارد که جنگی که او از آن سخن می گفت کدام است . ویلیام همیشه بهترین را از مردانش خواستار بود . همچنین او در پیدا کردن مشکلات سریع بود . همچنین هرگز علاقه ای به تحسین کردن افرادش نداشت. او معمولاً در حال داد زدن است و خیلی کم شاد دیده می شود. قبل از فرا رسیدن زمان قتلش ، او انتظار یک ملاقات مستقیم با شاه ریجارد را داشت . اگرچه شاه ریچارد وی را به نیابت خود در عکا قرار داده بود ، ولی او با ترس و دلهره منتظر ملاقات با ریچارد بود.


قتل


ویلیام درون بخش شخصی اش که درون دژی در عکا واقع شده است ، کمی بعد از دیداری که با شاه ریچارد داشت که به الطائر فهماند که برای قتل وی نیاز است که نزدیک تر باشد، توسط الطائر به قتل رسید. هم زمان با خشمگین و گیچ شدن وی به دلیل ملاقات بی احترامانه وی ، الطائر تصمیم گرفت که مخفیانه وارد دژ وی شود و سریع به زندگی اش خاتمه دهد. پس از
مشاهده بحث داغ بین ریچارد و ویلیام توسط الطائر، وی وارد قلعه برای جستجوی هدفش می شود. او سرانجام در گوشه قلعه ، با قلعه کوچک دیگری روبرو می شود. الطائر از بالا ، شاهد ناسزاگویی ویلیام به افرادش ، برای اینکه آنان را مشتاق به بهتر کارکردن و تقویت حس وظیفه شناسی شان ، بود. وی مخفیانه تیرانداز ها را می کشد و سپس در موقعیت مناسب قرار می گیرد. رنگ لباس وی که هم رنگ با محیط اطراف بود ، به وی اجازه داد تا صبر کند تا ویلیام به موقعیت مرگش نزدیک شود. همچنان که ویلیام به سخنانش ادامه می دهد ، الطائر به آرامی به سمت سکویی که ویلیام روی آن است نزدیک می شود. اما قبل از اینکه کسی بتواند خطر قریب الوقوع را به ویلیام اطلاع دهد ، وی سریعاً به سمت ویلیام می پرد ، و چاقوی مخفی خود را درون گردنش فرو می کند. حتی از ویلیام از حضور وی اطلاع می یافت ، خیلی دیر بود. زیرا چاقوی مخفی قاتل گلویش را سوراخ کرده بود.
قتل ویلیام به عنوان پنجمین قتل الطائر و دومین در عکا ثبت شده است.


آخرین سخنان ویلیام

الطیر : استراحت کن . نقشه های تو شکست خوردند.

ویلیام : تو از کار های من چه می دانی ؟

الطیر : من می دانم که تو می خواستی ریچارد را بکشی و عکا را برای پسرت کنراد تصاحب کنی .

ولیام : برای کنراد ؟ پسر من احمق است. شایسته نیست که فرمانروایی کند ، و یک پادشاهی را از بین ببرد ! و ریچارد ؟ اون بیشتر نمی داند ... او توسط سرنوشت کور شده است در خیالات . عکا به هیچ یک از آن دو تعلق ندارد.

الطیر : پس چه کسی ؟

ویلیام : شهر به مردمش تعلق دارد !

الطیر : چگونه ادعا می کنی که درباره آن ها حرف می زنی ؟ تو غذای آن ها را می دزدیدی ، آن ها را به زور و بی رحمی به اطاعت از خودت در می آوردی ، و آن ها را به خدمت خود درمی آوردی !

ویلیام : هر کاری که من کردم ، هر کاری کردم برای آماده کردن آن ها برای " دنیای جدید " بود . غذای آن ها را دزدیدم ؟ نه ، من آن ها را تصاحب می کردم ، پس وقتی که زمان اندک شد ، جیره غذایی شان کامل باشد. به دور و برت نگاه کن : محله من ، بدون هیچ خلاف ـی - آن انجمن را از دست تو و امثال تو نجات دادم ! - و همچنین برای سرباز گیری : آن ها برای جنگیدن تمرین نمی کردند ، بلکه داشتند شایستگی نظم و ترتیب را می آموختند . این چیز ها بسیار بد هستند.

الطیر : مهم نیست چقدر به هدفت پایبند بودی ، این اعمال بیرحمانه و غیر قابل ادامه دادن است !

ویلیام (خندان) : ما خواهیم دید که چقدر ثمره زحمات تو شیرین خواهد بود ... تو شهر ها را آن طور که فکر می کنی آزاد نمی کنی ، بلکه لعنت می کنی . و در آخر ، تو تنها خود را خواهی داشت که سرزنش کنی ... تو ، کسی که حرف از نیت خوب می زند ...


اطلاعات تاریخی


ویلیام در اصل پنجمین نفری بود که مونتفراد نامیده می شد ، اما اغلب برای اینکه با پسرش (William of Montferrat ) اشتباه گرفته نشود وی را " ویلیام پیر " ( William The Old ) خطاب می کردند. بعد از مرگ وی در 1191 ، اخبار منتشر شده در مورد وی با آن مردی که وی دیده بود تفاوت داشت. وی توسط مورخ ایتالیایی یعنی Acerbo Morena ، " متعادل ، چهره ای فشرده همراه با صورتی قرمز و موهایی تقریباً سفید " و " شیوا سخن ، با هوش ، شوخ طبع ، بخشنده ، اما نه ولخرج " توصیف شده بود. او در جریان جنگ Hattin در سال 1187 اسیر شد و به عنوان یک گروگان در حمله به Tyre استفاده شد ، زمانی که پسرش کنراد ( Conrad ) با مبادله وی مخالفت کرد که حتی صلاح الدین هم ویلیام را به مرگ تهدید کرد. او تقریباً 60 ساله بود و در Tyre زندگی می کرد که کشته شد.
Majd Addin

مقدمه


(مجد الدين ) ششمين نفري است كه توسط الطاير كشته مي شود. او در محله‌ي فقيران سكونت داشته است.



نحوه حکومت و مرگ



او با ايجاد ارعاب و ترس حكومتش را اداره مي كرد. اگر كسي با او مخالفت ميكرد سزايش مرگ مي بود. او با ايجاد دادگاه هاي ساختگي مخالفين خود را از مي كشت و اجازه مخالفت به هيچ كسي را نميداد. او بدين وسيله هميشه حكومت را خود را پا بر جا نگه مي داشت. در هنگامي كه ميخواست 3 نفر را به دلليل هاي متفاوت بكشد توسط الطاير از بين رفت. نفر اولي كه او مجازات كرد ف.احشه اي بود كه به دليل اينكه بدن خود را در اختيار مردان زيادي قرار داده و به خاطر دروغ گويي كشته شد. نفر دوم قمار بازي بود كه به دليل قمار و حرام بودن ان كشته شد. سومين نفر دزدي بود كه هنگامي كه ميخواست كشته شود الطاير با Hidden Blade خود Majd را مي كشد.




گفت و گوي ميان الطاير و مجد الدین




الطاير : كارت تو دنيا تموم شده ديگه.

مجد : نه ! نه‌‌ ! من تازه داشتم شروع ميكردم

الطاير : بگو‌، تو چه قسمتي از مجموعه بودي؟ آيا تو هم ميخواي مثل بقيه خودتو و نقشه هاي شيطانيت رو تبرئه كني؟

مجد : تمپلار ها شهر را ميخواستند، من هم قدرت. يك فرصت خوبي بود.

الطاير : فرصتي براي كشتن افراد بي گناه.

مجد : خيلي بي گناه هم نه. هر صدايي كه مخالف ما باشد با شمشير بايد قطع شود. من در اين مورد با تمپلار ها موافق هستم.

الطاير : تو مردم رو فقط براي اين ميكشتي كه اونجوري كه تو ميخواي زندگي نميكردن؟

مجد : البته كه نه! من اونا رو ميكشتم چون ميتونستم! چون حال

ميداد! ميدوني چه حسي داره كه سرنوشت آدمي رو خراب كني؟ و مردم رو ببيني كه ذجه مي زنن؟ جوري كه ازم مي‌ترسيدن؟ من مثل خدا بودم. تو هم اگر انيقدر قدرت داشتي همين كار‌ها رو مي كردي.

الطاير : خب متوجه شدم كه نتايج اين كارها چي هست.

مجد : چي هست ؟

الطاير : بزار نشونت بدم ( او را با Hidden Blade هاي خود مي كشد.‌)

Jubair_Al_Hakim

مقدمه

Jubair Al Hakim (جبير الحاكم ) هفتمين يا هشتمين فردي است كه توسط الطاير كشته مي شود.



نحوه کار و مرگ

او ناظر بر بخش ادبيات دمشق بود و البته ديدگاه او نسبت به ادبيات ديدي منفي است و بسياري از كتاب ها و دست نوشته هاي نويسندگان را به اين دليل كه آنها بر پايه مسائل شيطاني و ايجاد جنگ نوشته شده اند را سوزاند. او افرادي همانند افلاطون و سقراط را تحقير كرد و هر كسي كه مخالف او حرف مي زد به سزاي اعمالش مي رساند.

او با همراهانش به كنار مدرسه اي رفت و شروع به سوزاندن كتابي كرد و الطاير كه لباسي همانند لباس همراهان او به تن داشت به او نزديك شد و او را كشت.



گفت و گوی جبیر با الطایر

جبير : چرا ؟ چرا با من اين كارو كردي؟

الطاير : مردم بايد آزاد باشند تا به آنچه اعتقاد دارند عمل كنند. حق ما نيست كه مردم را براي آنچه انجام مي دهند و فكر ميكنند مجازات كنيم؛ مهم نيست كه چه‌ قدر با آنها مخالف باشيم.

جبير : خب كه چي؟

الطاير : تو و مردمت بايد جواب اين سوال رو بدونين. آنها بايد تحصيل كنند و خوب را از بد تشخيص دهند. اين دانش است كه

بايد به آنها كمك كند نه زور.

جبير : آنها چيزي ياد نمي گيرند. تو خيلي ساده فكر ميكني. اين يك بيماري هست و براي هم بيماري هم درماني هست.

الطاير: تو اشتباه ميكني. براي همين هم بايد از اين دنيا بري.

جبير : من مثل كتاب هايي كه به دنبالشان بودي تا نجاتشان دهي نيست؟ منبعي از دانش كه با منبع آن مشكل داري و ترجيح ميدي من سريع تر از بين برم.

الاطاير : يك قرباني كوچك براي نجات افراد زيادي ديگر. اين كار ضروري هست.

جبير: اين كتاب هاي باستاني و قديمي نبودند كه به صليبيون الهام مي‌بخشيدند و صلاحدين و يارانش را پر از خشم و نفرت مي كردند ؟ اين نوشته ها بودند كه باعث مرگ و مير مي‌شدند. من هم در حال قرباني كردند بودم ولي اين موضوع الان اهميت چنداني ندارد. كارت تو تمام شده و كار من هم همينطور
Sibrand
مقدمه



"چطور میتونم باور کنم ، چیزی رو که من می دانم ؟ من چه چیزی را دیدم ؟ گنجینه ما مدرکمان بود ! "



- سیبراند به الطائر


سیبراند ( Sibrand ) هفتمین تمپلاری بود که الطائر به دستور المعلم به قتل رساند . وی استاد بزرگ تمپلار های توتنی و مسئول بندر منطقه مرکزی شهر عکا تا سال 1191 بود .



بیوگرافی


در 1191 ، سیبراند توانست به مقام استاد بزرگی شوالیه های توتنی دست یابد. او که به مقامی قدرتمند دست یاقته بود ، در تلاش بود تا از از دست دادن مقامش جلوگیری کند. اما وی در این راستا ناموفق بود . او همیشه درگیر توطئه ها و دسیسه هایی که برای او طراحی می شد بود . به طوری که معمولاً تعداد نگهبانان را دو برابر می کند و حتی در مواقعی تهدید می کند که شوالیه هایش را از میدان جنگ احضار خواهد کرد تا از او حفاظت کنند. او سریع سخن می گوید ، آرام راه می رود ، و همیشه چشمانش به دنبال علائمی از مشکلات می گردند. او زمانی که کنترل بندر عکا را در دست گرفت ، چندین کشتی هم بدست آورد تا بتواند در بندر عکا یک مانع ایجاد کند که از حمله پادشاهان دیگر کشور ها در زمانی که تمپلار ها در حال اجرای نقشه تصرف سرزمین مقدس هستند ، جلوگیری کند.


مرگ



او در زمان کنترل بندر عکا ، منتظر بود تا نوبتش در " آزاد سازی "
سرزمین مقدس فرا رسد. الطائر زمانی که به بندر می رسد ، سیبراند را در حال آزار و اذیت یک روحانی به اتهام یک قاتل بودن می یابد. بعد از سرزنش کردن و سپس کشتن روحانی ، سیبراند کلاهخوردش را روی سرش می گذارد و راهی کشتی شخصی اش می شود. زمانی که الطائر به سمت کشتی او می رود ، می توان او را یافت که مشغول فریاد زدن است و می گوید که اگر دیگران توانایی مقابله با قاتل را ندارند ، خودش از پس این کار برخواهد آمد. الطائر به آرامی از کشتی بالا می رود و به زندگی وی خاتمه می دهد. در نفس های آخر وی ، او به الطائر نقشش را در انجمن برادری تمپلار ها می گوید. او به الطائر کی گوید که چگونه مدرکی دارد که نشان می دهد زندگی پس از مرگ وجود ندارد . بعد از گفتن سخنانش به الطائر ، وی کشته شد.





آخرین سخنان سیبراند

سیبراند : لطفاً این کار را نکن !

الطیر: تو نگران هستی...

سیبراند : معلوم است که من نگرانم !

الطیر: ولی تو در امان خواهی بود ، در دستان پروردگارت .

سیبراند : آیا برادران من به تو چیزی نیاموخته اند ؟! من می دانم چه چیزی در انتظار من است ، برای همه ما !

الطیر : اگر خدای تو نیست ، پس چیست ؟

سیبراند :
هیچ چیز ... "هیچ چیز" در انتظار من است ... و این چیزی است که من از آن می ترسم.

الطیر : تو اعتقاد نداری ؟

سیبراند :چطور میتونم باور کنم ، چیزی رو که من می دانم ؟ من چه چیزی را دیدم ؟ گنجینه ما مدرکمان بود !

الطیر : مدرک برای چه ؟

سیبراند : که این زندگی تمام چیزی است که ما داریم !

الطیر : دیگر دیر شده است ... به من بگو تو چه نقشی داشتی .

سیبراند : یک مانع در دریا ، تا از فرستادن نیرو های کمکی توسط پادشاهان و ملکه های احمق جلوگیری کنیم ... تا اینکه ... تا اینکه ...

الطیر : تصرف سرزمین مقدس ؟

سیبراند : آزادش کنیم ، احمق ! از دست ظلم ِ سرنوشت !

الطیر : آزادی ؟! تو برای سرنگونی شهر ها می کوشیدی ، برای تسخیر ذهن مردم ، و کشتن هر کسی که علیه تو سخن می گفت !

سیبراند : من دستوراتم را اجرا می کردم ، به هدقم ایمان داشتم ، همانند تو .




اطلاعات تاریخی


شوالیه های توتنی توسط " استاد سیبراند "( Meister Sibrand ) در سال های 1190 تا 1192 اداره می شد. اما اطلاعات کمی در مورد این مقام وجود دارد. شوالیه های توتنی یا " فرقه مجلس آلمانی سنت ماری در اورشلیم " در اواخر قرن 12 میلادی در خود عکا به وجود آمد. این فرقه در زمانی کنترل بندر عکا را در دست داشت اما بعد از شکست مسیحیان در سال 1211 به ترانسیلوانیا نقل مکان می کنند.
Robert de Sable


"او بزرگ ترین دشمن ماست"

الطیر درباره ی رابرت

مقدمه


Robert De Sable از سال 1190 تا سال 1191 استاد بزرگ تمپلار ها و ستوان ارتش صلیبی شاه ریچارد اول بود.



اوایل زندگی



رابرت در یک خانواده قدرتمند به دنیا آمد.او از کودکی غرق در طبقه ی اجتماعی خود شد.برای او شکست بسیار سخت و ناراحت کننده بود.او در قسمتی از زندگی اش تبدیل به فرمانروای شهر Briollay در فرانسه شد.



استاد بزرگ تمپلار ها

"همه ی مردانی که کشته ام با هم کار میکرده اند.آن ها توسط این مرد با هم متحد شده اند."

الطیر درباره ی رابرت


متعاقبا او به تمپلار ها پیوست و بین سال های 1190 و 1191 و در دوران جنگ سوم صلیبی به مقام "استاد بزرگ" تمپلار ها نایل شد.رابرت و شوالیه های تمپلار به بندر عکا حمله و آن را تسخیر کردند که بعد ها سقوط کرد.در آگوست 1191،آن ها دوباره قلعه ها و شهر های بسیاری را در سواحل فلسطین تسخیر کردند،که از بین رفتند.



در جست و جوی Apple of Eden:

"من میخواهم قبل از طلوع آفتاب از دروازه ها گذشته باشم.هر چه زود تر آن را به دست بیاریم،زود تر میتوانیم به آن شغال ها در مصیاف واکنش نشان دهیم."

رابرت در حالی که به سربازانش دستور میدهد که کشتی عهد (Ark of the Covenant) را پیدا کنند



در سال 1191،رابرت و گروهی از سربازان برای بازیابی Apple of Eden وارد معبد سلیمان-که Apple در آن جا پنهان شده بود- شدند. رابرت چند تن از سربازان خود را برای یافتن سیب فرستاد.در همان لحظه سه تن از قاتلان،یعنی الطیرابن لا
احد،مالک السیف و کدر السیف به آن ها حمله کردند.الطیر سعی کرد رابرت را به قتل برساند.اما رابرت موفق شد که از خود دفاع کرده و الطیر را به بیرون از دخمه پرتاب کند.در همان لحظه،معبد شروع به متلاشی شدن کرده و راه پشت الطیر را بست.رابرت و سربازانش به برادران السیف حمله کرده،کدر را کشته و بازوی چپ مالک را به شدت زخمی کردند.به هر حال،مالک موفق شد که سیب را دزدیده، از اورشلیم فرار کرده و پیش استادش یعنی المعلم برگردد.رابرت و سربازانش برای به دست آوردن سیب مالک را تعقیب کرده و به پایگاه آن ها در مصیاف حمله میکنند.دو عدد از قاتلان ها پناهنده ی تمپلار ها شده و دروازه ی شهر را به روی آن ها باز میکنند.آن ها وارد شهر شده و بسیاری از نگهبانان قاتل و مردم شهر را میکشند.قاتلان برای دفاع به تمپلار ها حمله میکنند اما بعد از مدتی به قلعه عقب نشینی میکنند.رابرت از آن ها درخواست کرد که سیب را برگردانند چون مال وی است.المعلم از انجام این کار خودداری کرد و گفت که ادعایی برای انجام این کار ندارد.رابرت آن ها را سرزنش کرد و گفت که او دارد در یک بازی خطرناک قرار دارد و نمیتواند منتظر قاتلان بماند.المعلم گفته ی او را نادیده گرفته و به الطیر دستور داد که الوار های درخت را بر روی آن ها بریزد.الطیر این کار را کرد.رابرت و سربازان باقی مانده اش از شهر عقب نشینی کردند.او به خاطر تلفات بسیاری که به ارتشش وارد شده بود بسیار خشمگین بود.



خدشه به قدرت

"تو نقشه های ما را بر باد دادی.اول گنج،بعد هم سربازان ما.کنترل کنندگان بیت المقدس تضعیف شده اند.اما او فرصت را از دست نداد.او رفت تا چیزی را که از دست داده پس بگیرد.او رفت تا پیروزی شما را به برتری ما تغییر دهد"

ماریا تروپ درباره ی نقشه های رابرت با الطیر حرف میزند


رابرت با وعده ی قدرت در "جهان جدید"،سربازان صلیبی و
مسلمانان را متقاعد کرد که به تمپلار ها بپیوندند.الطیر به دلیل شکست در معبد سلیمان،مقامش را از دست داده بود.المعلم به او دستور داد که برای بازیابی رتبه ی از دست رفته اش باید 9 تمپلار را به ترتیب از بین ببرد.در طی یک ماه،الطیر موفق شد که 8 تن از تمپلار را از بین ببرد.المعلم به او دستور کشتن رابرت را داد.رابرت که پیش بینی میکرد هدف بعدی خودش است،به ستوان Maria Thrope دستور داد که خودش را به شکل رابرت در بیاورد و منتظر مراسم تشبیع جنازه Majd Addin – یک تله برای الطیر- ماند و خودش به میدان جنگ آرسوف برای جنگ در کنار شاه ریچارد رفت.الطیر در تله گیر افتاد ولی توانست ماریا را شکست داده و از طریق او محل و نیت ریچارد را پیدا کند.الطیر بعد از بخشیدن جان ماریا،به سمت آرسوف راه افتاد تا رابرت را بکشد.



جنگ آرسوف و مرگ


رابرت در کنار شاه ریچارد به مبارزه میپرداخت.او همچنین قادر بود که ریچارد را متقاعد کند که برای از بین بردن قاتلان با صلاح الدین متحد شوند.( چون قاتلان کشته های فراوانی به دو طرف دادند.)الطیر پس از مبارزه ی طولانی با دو طرف،به کمپ صلیبیون رسید.وقتی او ریچارد و رابرت را دید،سعی کرد ریچارد را متقاعد کند که افرادی که کشته است به طور مخفیانه تمپلار بوده اند و رابرت قرار است علیه وی شورش کند.رابرت با
گفتن اینکه قاتلان فریب دهنده های ماهری هستند،از خود دفاع کرد.ریچارد که نمیدانست کی دارد حرف راست را میزند،تصمیم گیری را به عهده ی خدا گذاشت.الطیر مجبور شد با تمپلار ها مبارزه کند.پس از مبارزه،رابرت به تنهایی به مبارزه با الطیرپرداخت.اگرچه رابرت سرسخت ترین دشمن الطیر تا به حال بود،اما از او شکست خورد.قبل از مرگ،رابرت الطیر را روشن کرد که المعلم هم به طور مخفیانه تمپلار بوده است و میخواسته با کشتن نه هدف،Apple of Eden را مال خودش کرده و نگذارد که کسی به آن برسد.با گفتن این حرف،رابرت مرد.


سخنان پایانی

الطیر: تموم شد.همه ی برنامه هات نابود شدن.

رابرت: (با خنده ای سرد) تو هیچی از برنامه های ما نمی دونی.تو یک عروسک خیمه شب بازی بودی.اون به تو خیانت کرده.همانطور که به من خیانت کرده بود.

الطیر: یا درست حرف بزن،یا هیچی نگو تمپلار!

رابرت: اون تو رو برای کشتن نه نفر فرستاده بود آره؟نه نفری که از راز گنج محافظت میکردند؟

الطیر: خب.

رابرت: ما نه نفر نبودیم که گنج رو پیدا کرده بودیم.بلکه ده نفر بودیم.

الطیر: نفر دهم؟کسی که راز گنج رو میدونه نباید زنده بمونه.اسمش رو به من بده.

رابرت: ولی تو اون رو خوب میشناسی.من خیلی شک داشتم که تو همون قدر به کشتن من مایل بودی به کشتن اونم مایل باشی.

الطیر: اون کیه؟

رابرت: اون استاد تو هست.المعلم!

الطیر: اما اون تمپلار نیست!

رابرت: تا حالا فکر کردی که او این همه اطلاعات رو از کجا میدونه؟این که چند نفریم،کجا ها میریم و به چه چیز هایی علاقه داریم؟

الطیر: اون استاد قاتلانه!

رابرت: آی..استاد دروغ ها.من و تو فقط مهره های بازی بزرگ اون بودیم.با مرگ من،فقط تو می مونی.فکر می کنی او که میدونه چی کار میکنی تو رو زنده میذاره؟

الطیر: من هیچ علاقه ای به گنج ندارم!

رابرت: آه.ولی اون داره.تنها فرق بین من و استاد تو اینه که اون علاقه ای به اشتراک گذاشتن گنج نداره.

الطیر: نه!

رابرت: سخته نه؟این که من تو رو از خطر نجات دادم.ولی حالا تو جان منو گرفتی.در ادامه،جان خودت رو هم از دست خواهی داد!