جدال باورها : آخرین نبرد کانر و هیتم
کانر کنوی مدتی با پدرش, هیتم بخاطر اهداف مشترکشون همراه شد. تو این مدت هیتم خیلی تلاش کرد تا نظر کانر درباره تمپلارها رو عوض کنه. با حرفاش تلاش می کرد تا ثابت کنه که اساسین ها عقاید و باورهای غیر واقعی دارن.
اما پای کس دیگه ای هم وسط بود: چارلز لی!
کسی که کانر از بچگی قسم خورده بود که ازش انتقام میگیره. و حمایت های هیتم از چارلز باعث ناراحتی کانر می شد. اما فراتر از این حرفا دو عقیده و باور متضاد باعث می شد که اختلاف نظر کانر و هیتم همیشگی باشه:
جدال بی پایان اساسین ها و تمپلارها.
با برملا شدن این حقیقت که جورج واشنگتن, کسی که کانر خیلی بهش ایمان داشت, روستای کانر رو آتش زده بود و باعث کشته شدن مادرش شده بود, همه چیز دگرگون شد. تصویری که کانر از جورج تو ذهنش داشت شکست. از طرف دیگه هیتم با اینکه از حقیقت خبر داشت, به کانر چیزی نگفت و منتظر وقت مناسب مونده بود تا از این اطلاعات سو استفاده کنه. به این ترتیب کانر با جورج واشنگتن و پدرش قطع رابطه کرد و بهشون هشدار داد که اگه بخوان مقابلش بایستن, هر دو نفرشونو می کشه.
بعد از این وقایع کشتن چارلز لی تبدیل به اولیت اصلی کانر شد. اما شوکی که به کانر وارد شد, براش قابل پیش بینی نبود. پدرش برای دفاع از چارلز لی تصمیم به کشتنش داشت!!!
----------نگاهی میندازیم به آخرین گفتگوهای کانر و هیتم : ---------------------
کانر: چارلز تو کجایی؟
هیتم : رفته.
بیا. تو امیدی نداری که بتونی حریف من بشی, کانر. با وجود همه مهارت هات, هنوز یه پسر بچه هستی و چیزای زیادی مونده که یاد بگیری.
کانر : لی رو بده من!
هیتم : غیر ممکنه. اون نوید یه آینده بهتره. گوسفندا نیاز به چوپان دارن.
کانر : اون توبیخ شده و اخراجش کردن. اون دیگه نمی تونه هیچ کاری واست انجام بده.
هیتم : این یه عقب نشینی موقته. اون دوباره بر می گرده.
هیتم : تو طوری رفتار می کنی که انگار حق قضاوت داری. که ادعا کنی من و نزدیکام برای دنیا بد هستیم. و با وجود تمام چیزایی که نشونت دادم, تموم حرفایی که زدم و کارایی که کردم, باید به وضوح خلافش بهت ثابت می شد. ما به مردم تو صدمه نزدیم. ما از تاج و تخت )انگلستان( حمایت نکردیم. ما کار کردیم که تا این سرزمین رو تو صلح و اتحاد ببینیم.
کانر : تسلیم شو و من زندگیتو بهت می بخشم.
هیتم : حرفای شجاعانه ای از مردی که نزدیکه بمیره.
کانر : وضعیت تو بهتر از من نیست.
هیتم : حتی موقعی که به نظر میاد شما اساسینا برنده شدین,.... با این وجود ما بازم پیدامون میشه. میدونی چرا؟ به این دلیل که یه نظام عقیدتی از ادارک متولد میشه. ما به هیچ فرقه ای نیاز نداریم. یا به تلقین های یه پیرمرد درمونده. تنها چیزی که نیاز داریم اینه که دنیا همین طوری بمونه. به همین خاطره که هیچ وقت نمیشه تمپلارها رو نابود کرد.
--------- وقتی که هیتم شروع می کنه به خفه کردن کانر, اون برای دفاع از خودش با هیدن بلید به گلوی پدرش می زنه.-------------
هیتم : فک نکن که من قصد دارم که صورتتو نوازش کنم و بگم اشتباه کردم. من اشک نمی ریزم و حسرت نمی خورم که اوضاع میتونست چطوری بشه. مطمئنم که تو می فهمی. با این حال, یه جورایی بهت افتخار می کنم. تو از خودت اعتقاد راسخ, استقامت و شجاعت نشون دادی. همه صفات برجسته. باید خیلی وقت پیش می کشتمت.
کانر : خداحافظ , پدر.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲ ساعت 12:52 توسط علیرضا گاموری
|
همیشه نوشتن بیوگرافی برام سخت بوده،