مقدمه

الطائر بن لا َأحد(به انگلیسی:Altaïr Ibn-La'Ahad) در سال 1165 به دنیا امد.او یک حشاشی حرفه ای بود که در خاور میانه زندگی میکرد که بعد از مدتی توانست لقب استاد بزرگ رابه دست اورد. وی از اجداد دزموند مایلز و فردی به نام مورد شمارۀ ۱۶ می باشد.الطائر از زمان تولد خویش قرار بود که یک قاتل شود و توانست در سن 25 سالگی لقب استاد قاتلان را به دست آورد.اما سپس ورق برگشت.المعلم به او ماموریتی داد تا سیب عدن را از دست روبرت دِی سابله رها سازد و به المعلم تقدیم کند. اما در این ماموریت شکست خورد که باعث شد روبرت همراه با شوالیه های هیکل به دژ آنها در مصیافحمله کند.به دلیل این سهل انگاری المعلم مقام الطائر را به نوآموز کاهش داد. بعد از این واقعه وی الطائر را برای جبران وقایع اخیر به ماموریتی فرستاد.المعلم به او دستور داده بود که ۹ نفر از معبدی ها که نفوذ زیادی بر بیت المقدس داشتند را به قتل برساند.وی با انجام این کار توانست کشور را از وجود معبدی ها پاک کند.اما بعدا به حقیقتی دست یافت که بسیار از این واقعه شوکه شد .او دریافت که المعلّم نه برای اینکه با نظریه های معبدی ها مخالف است دستور قتل آنها را داده بود، بلکه در حقیقت می خواست خودش به تنهایی به آن نظریه ها جامۀ عمل بپوشاند. الطائر بعد از کشتن المعلم توانست به مقام استاد بزرگ اساسیون برسد و آنها را به مقاصد روشن برساند. الطائر توانست سرنوشت مردم خود را عوض کند و اساسیون با فرمان های او توانستند زندگی خود را بهتر سازند.او این کار را از طریق نوشتن دستنوشته (Codex) های {دستنوشته های الطیر دارای نکاتی بودند که استفاده از انها باعث پیشرفت در زندگی میشد}افسانه ای انجام داد که مردمان او این دست نوشته ها را سر لوحه ی زندگی خود قرار دادند.نام او هنوز سر زبان مردم است و کار های وی توانست تاثیرات بسزایی در دوران خویش بگذارد

زندگی نام
اوایل زندگی
الطائر یک از پدر و مادری که عضو اساسیون بودند به دنیا آمد. مادر و مسیحی و پدر او مسلمانی به نام عمر بود. در دوران طفولیت توسط المعلم بزرگ شد و پرورش یافت.الطائر توانست در مدت کوتاهی از هم سن و سالان خود پیشی بگیرد و توانست به عنوان معلم در فرقه کار کند و استاد قاتلان شود.به دلیل قوانین گروه قاتلان، المعلم فهمید که عشق و عاطفه و احساس فرقه را ضعیف مینماید و سطح اعضای گروه ثابت میماند.به همین دلیل قانونی وضع کرد که والدین از عشق ورزیدن و ابراز احساسات نسبت به فرزندان خود خودداری نمایند.به همین دلیل والدین الطیر نمیتوانستند نسبت به وی ابراز علاقه کند.گر چه بعداً الطیر فهمید که به دلیل قوانین، والدین با وی سرد رفتار میکنند .اما الطیر هم همان حس را نسبت به والدینش در مدتی بعد پیدا کرد.به طوری که حتی زمان مرگ والدینش حتی ذره ای ناراحت نشد و برای او"مثل در گذشتن دو غریبه بود"{جمله ای که الطیر به المعلم گفته بود}.المعلم برای الطیر همانند یک پدر بود و الطیر او را خیلی دوست داشت.دریغ از اینکه عشق المعلم بیشتر"پلید و مکارانه"بود.
به دنبال جام
در سال 1190 جنگ های صلیبی شروع شد.در ان زمان الطیر به مقام استاد قاتلان رسیده بود.المعلم به او ماموریت داد که یک شی باستانی به نام Chalice(جام)را برای او بیاورد.المعلم در مورد ماموریت به الطیر اطلاعات کمی داد و فقط گفت که برای به انجام رساندن ماموریت باید سه کلید را پیدا کند.الطیر ماموریت خود را شروع کرد و به دمشق سفر کرد و با رفیق(Rafiq) دمشق ملاقات کرد.رفیق توضیح داد که فردی به نام تمیر(Tamir)با تمپلار ها ارتباط مستحکمی دارد.الطیر توانست یکی از زیر دستان تمیر به نام میسباح(Misbah)را پیدا کند.پس از بازجویی الطیر محل اقامت تمیر را پیدا کرد. الطیر تامیر را پیدا کرد و او را زخمی کرد.قبل از اینکه تامیر از دنیا برود به الطیر گفت که جام در معبد شن(Desert Temple)وجود دارد و برای به دست اوردن ان باید سه کلید داشته باشیم.
الطیر بعد ها با یک رقصنده سیرک،زنی به نام فاجرا(Fajra) را ملاقات کرد.فاجرا در اوایل تمایلی به همکاری با الطیر نداشت.او حتی الطیر را مجبور ساخت که با یک فرد وحشی و درنده خو،مردی به نام بدر به نبرد بپردازد.بعد از یک نبرد طولانی با بدر ,الطیر بدر به به قتل رساند.همان موقع فاجرا پا به فرار گذاشت اما الطیر چابک تر از این حرف ها بود و فاجرا را سریع گرفت.فاجرا یکی از ان سه کلید را به الطیر داد و به او گفت که کسی در بیمارستان تمپلار ها در صور میتواند در پیدا کردن دو کلید دیگر به الطیر کمک کند.الطیر به صور سفر کرد و با رفیق انجا {فردی به نام حمید}اشنا شد.حمید نشانی رولند ناپول(Roland Napule){تمپلاری که محل اقامتش در بیمارستان صور بود} را به الطیر داد.الطیر وارد بیمارستان شد و برای رسیدن به اتاق رولند تصمیم گرفت راه فاضلاب ها را انتخاب کند.بعد وی راهی برای به بالا رسیدن پیدا کرد و در همان لحظه رولند را دید.الطیر به سرعت عکس العمل نشان داد و او را به قتل رساند.او کلید دوم را در لباس رولند پیدا کرد و او را به یکی از زندانیان رولند داد.زیرا او فردی بود که قبلا در معبد شن ها خدمت میکرد.

الطیر برای پیدا کردن سومین کلید به اورشلیم سفر کرد و با کادار{رفیق اورشلیم}ملاقات کرد.وی به الطیر گفت" کسی که سومین کلید معبد شن ها را {C}دارد فردی به نام باسیلیسک(Basilisk )است; که درقصر شاه اقامت میکند".در همان موقع پادشاه قصد رفتن به یک جشن بزرگ را داشت.الطیر متوجه شد که این جشن فرصت مناسبی برای دیدار با باسیلیسک است.پس تصمیم به تحقیق درباره ی جشن گرفت.الطیر توانست گفته های عیمان(Ayman){مردی که به جشن دعوت شده بود}را بشنود و فهمید که محل جشن کجاست.او با کمک یکی از زیردستان کادار توانست به جشن برود.الطیر برای اولین بار با لرد باسیلیسک مواجه شد.بعد از نبردی مختصر الطیر توانست کلید را از دست لرد بگیرد اما فرصتی پیدا نکرد که او را به قتل برساند.بعد به الطیر ماموریت دادند که از شهر عکا دفاع کند و فردی به نام هاراش(Harash)را به قتل رساند.هاراش زمانی در فرقه قاتلان فعالیت میکرد اما بعدا ها به گروه خیانت کرد و به جناح تمپلار ها پیوست.الطیر به قلعه الپ(Alep) رفت و با هاراش مواجه شد.بعد از نبرد طولانی الطیر با افتخار هاراش را به قتل رساند.او در قلعه زنی به نام ادا(Adha) را دید.در اوایل الطیر نسبت به وی مظنون بود اما وقتی که فهمید ادا خود جام است. بسیار شوک زده شد.بعد ها الطیر متوجه شد که باسیلیسک ادا را دزدیده و او را به صور برده. الطیر به سرعت به بندر صور رفت و در انجا لرد باسیلیسک را دید و او را به طرز فجیهی به قتل رساند.اما متوجه شد ادا در یک کشتی دیگر بوده و دیگر راهی برای گرفتن او نیست.در دستونشته های الطیر،او گفت که او تمام کسانی که در دزدیدن ادا دست داشتند را به قتل رسانده اما این کار برای او هیچ خوشی نیاورد.

سومین جنگ صلیبی
شکست در معبد سلیمان
در زمانی که دنیا گرفتار جنگ های صلیبی شده بود،الطیر و دوبرادر به نام مالیک(Malik) و کادار(Kadar) توسط المعلم به یک ماموریت خطیر و مهم فرستاده شدند. ماموریت انها رفتن به دخمه های معبد سلیمان( Solomon Temple )و پیدا کردن شی قدرتمند و باستانی به نام سیب عدن(Apple of Eden)است.المعلم به انها گوشزد کرد که نگذراند تمپلار ها به سیب دسترسی پیدا کنند و بعد از پیدا کردن شی مزبور سریع ان را به المعلم باز گردانند.انها به معبد سلیمان رفتند و در دخمه های معبد به دنبال سیب عدن بودند.بعد از مدتی انها رئیس بزرگ تمپلار ها{فردی به نام رابرت د سابل} را با سربازانش مشاهده کردند که به دنبال سیب عدن بودند.المعلم به انها گفته بود که تا حد ممکن با تمپلارها درگیر نشوند اما غرور الطیر باعث شد که او وارد مخمصه ی بزرگی شود.وی به رابرت حمله کرد اما رابرت او را محکم پرت کرد و الطیر از دخمه به بیرون پرتاب شد.مالیک و کادار هم در همان دخمه ماندند و مجبور به مقابله با تمپلار ها شدند.الطیر به سرعت به شهر مصیاف رفت تا به المعلم اطلاع دهد.
محاصره مایساف
الطیر به مصیاف رسید و همه چیز را برای الطیر توضیح داد.بعد ناگهان مالیک با دست خونی برگشت.مالیک بدون کادار امده بود.از مالیک پرسیدند کادار کجاست و مالیک گفت که او به خاطر سهل انگاری الطیر مرده. صدای شیهه مردم شنیده شد و معلوم شد تمپلار ها به شهر حمله کرده اند.الطیر به طور مخفیانه از پشت تمپلارها رد شد و به بالای دژ رفت ،الوار های بزرگ چوب را به سمت تمپلار ها انداختو ارتش تار و مار کرد.رابرت به دلیل کمبود سرباز مجبور شد عقب نشینی کند.به خاطر غرورش ضرر زیادی به مصیاف وارد ساخت.الطیر باید قصاص میشد.پس المعلم خنجر خود را در درون شکم الطیر فرو کرد و قصاص را انجام داد.بعد از مدتی الطیر از خواب بیدار شد و وقتی خود را زنده دید تعجب کرد و دلیل زنده بودنش را از المعلم پرسید.المعلم جواب داد"فقط چیزهایی را که من میخواهم ببینم را ببین".الطیر به رتبه کار اموزی تنزل یافت.در واقع او مدیون المعلم بود زیرا اگر کسی دیگری چنین کاری را انجام میداد تا الان مرده بود.بعد از مدتی المعلم به الطیر ماموریت داد تا فردی به نام ماسون(Masun) را پیش خود بیاورد.ماسون دروازه را برای تمپلار ها باز کرده بود تا انها به شهر حمله کنند.او یک خیانتکار بود،پس باید مجازات میشد.الطیر ماموریت خود را به درستی انجام داد و المعلم به عنوان پاداش تیغه پنهان(Hidden blade) و شمشیر بلند وی را به او بازگردانید.بعد از مدتی المعلم به الطیر یک ماموریت عجیب داد:کشتن نه تمپلار قدرتمند در سیاست
شکار نه نفر
المعلم:" من یک فهرست در دست دارم که 9 اسم در ان وجود دارد.نه نفر که نیاز دارند بمیرند.اینها در حقیقت نماینده ی طاعون هستند.به وجود اورنده ی جنگ هستند...قدرت و نفوذ انها جهان را الوده کرده و وجود انها باعث ادامه ی جنگ های صلیبی میشود.پیدایشان کن به قتلشان برسان..با انجام دادن این کار تو بذر صلح را پخش خواهی کرد هم برای دین هم برای خودت.اگر کارت رو انجام بدی دوباره به منزلت میرسی"
الطیر:"مرگ 9 نفر به خاطر یک معامله... "

المعلم:"این یک پیشنهاد سخاوتمندانه است! سوالی نداری؟"

الطیر:"بگو از کجا شروع کنم؟"


الطیر ماموریت خود را اغاز کرد.مصیاف را ترک و عازم شهر دمشق(Damascus )شد تا اولین قربانی را به قتل برساند.اولین قربانی وی تاجری به نام تمیر (Tamir)بود.هنگامی که الطیر به شهر رسید به دفتر مخفی قاتلان رفت.از رفیق( Rafiq )انجا خواست که دستور قتل تمیر را صادر کند.اما رفیق درخواست را رد کرد.وی به الطیر گفت که اول باید اطلاعاتی درباره ی شخص قربانی به دست اورد.الطیر کار خود را شروع کرد.او در پایین شهر دمشق شروع جمع اوری اطلاعات کرد.او به بازجویی از افراد مشکوک,جیب بری از افراد خاص ,پنهانی گوش دادن و .... توانست محل دقیق تمیر را پیدا کند. الطیر دوباره به دفتر برگشت و از رفیق خواست که دستور قتل تمیر را بدهد.وی قبول کرد اما برای اثبات اینکه الطیر قربانی را کشته به وی یک پر سفید داد.پری که باید اغشته به خون مقتول میشد. در میدان بازار الطیر با چشمان خود دید که تمیر در حال کتک زدن یکی از زیر دستانش بود که در نهایت او را کشت.الطیر دست به کار شد. تمیر را کشت و از مهلکه گریخت.دوباره به دفتر برگشت و پر سفیدی که به خون تمیر اغشته شده بود را به رفیق داد.رفیق به الطیر گفت که پیش المعلم برود و پاداش خود را از او بگیرد. الطیر به مصیاف رفت و پاداش خود را از المعلم گرفت{پاداش المعلم در واقع، برخی از ادوات جنگی مخصوص خود گروه بود} و ماموریت خود را ادامه داد.وی باید به عکا(Acre )و اورشلیم(Jerusalem)هم سفر کرد تا ماموریت خود را به پایان برساند.


الطیر به اورشلیم سفر کرد.بعد از رسیدن به اداره قاتلان الطیر به شدت مورد سرزنش مالیک واقع شد.در واقع مالیک،رفیق اورشلیم بود.او الطیر را با اکراه برای جست و جو درباره ی هدف بعدی خود فرستاد.وقتی الطیر امد مالیک دوباره وی را مورد سرزنش قرار داد.الطیر اجازه قتل هدف خود را گرفت و پر سفید را به او داد.الطیر عازم منطقه ی برده فروشی شهر اورشلیم شد تا هدف خود یعنی طلال(Talal )را از پای در بیاورد.اما هنگامی که به مقر طلال رسید توسط همدستانش مورد حمله قرار گرفت. طلال از مهلکه گریخت.بعد از کشتن همدستان وی در یک نبرد مختصر الطیر به دنبال طلال در پشت بام های شهر اورشلیم رفت.اخر سر الطیر توانست طلال را بگیرد و با تیغه پنهان خود او را به قتل برساند.بعد از رفتن به دفتر الطیر پیش المعلم رفت تا پاداش خود را بگیرد.


الطیر عازم شهر عکا شد,با رفیق انجا ملاقات کرد و اطلاعاتی در باره هدف بعدی خویش یعنی گارنیر د ناپلس(Garnier De Naplouse)به دست اورد.این شخص در واقع عضو انجمن Knights Hospitalier {به تمپلار هایی گفته میشوند که در بیمارستان کار میکنند. متاسفانه نتوانستیم معادل فارسی مناسبی برای این لغت بیاوریم.با عرض پوزش}و یک تمپلار بود.او اجازه ی قتل گارنیر را گرفت و به بیمارستان ان شهر رفت تا وی را به قتل برساند.الطیر به داخل بیمارستان رفت و توانست از بالا به سمت گارنیر بپرد و به طور ناگهانی با تیغه پنهان خود، وی را به قتل برساند.زنگ خطر زده شد.الطیر از مهلکه گریخت،به سمت دفتر رفت و در انجا پنهان شد.بعد از مدت مدیدی وی پیش المعلم رفت تا پاداش خود را بگیرد.

بعد از گرفتن برخی تجهیزات توسط المعلم، الطیر باید دوباره به این سه شهر میرفت تا 3 هدف دیگر را به قتل برساند.او دوباره عازم دمشق شد تا شخصی به نام ابو النقود{Abul Nuqoud معروف به پادشاه تاجران} را به قتل برساند.بعد از پرس و جو کردن و گرفتن پر سفید از طرف رفیق، او رهسپار قصر تاجران شد که جشن بزرگی هم در انجا برگذار شده بود. الطیر وارد قصر شد.جشن بزرگی در انجا برگزار بود و مردم به عیاشی در انجا میپرداختند.خوشبختانه الطیر توانست قبل از سخنرانی ابوالنقود خود را به انجا برساند.ابوالنقود شروع به نکوهش از میهمانانش کرد.نکوهش از جهل و تعصب .او همچنین درباره ی دنیای جدیدی صحبت کرد که همه با هم به خوبی و خوشی زندگی میکنند. بعد از اینکه اشکار شد شرابی که مردم در حال خوردن بودند سمی بود،ابوالنقود به کماندارانش دستور داد تا مردم را به قتل برساند.الطیر از این هرج و مرج استفاده کرد و از دیوار ها بالا رفت و به بالای پشت بام قسمتی رسید که زیر ان ابوالنقود و نگهبانانش بودند.الطیر پرید و نگهبانان را کشت و اخر سر توانست با تیغه پنهان خود ابوالنقود را به قتل برساند.کل شهر را هرج و مرج و اشوب فرا گرفت.الطیر ازمهلکه گریخت و به اداره رفت تا خبر موفقیت خویش را بدهد و بعد از ان عازم مصیاف شد

در عکا به الطیر ماموریت دادند تا رئیس شهر و نایب ریچارد شیردل،ویلیام منتفرت(William of Montferrat) را به قتل برساند.هنگامی که الطیر به عکا رسید، پیش رفیق انجا رفت و پر سفید را گرفت و به محل اقامت ویلیام رفت.هنگامی که الطیر رسید،دید که ویلیام در حال مشاجره با ریچارد به دلیل مسایل برده برداریست.بعد از مدتی ریچارد رفت و کار الطیر شروع شد. قبل از اینکه الطیر به قلعه نفوذ کند، منتظر ماند تا ویلیام صحبتش را با سربازانش را تمام کند،بعد از بالا به سمت پایین سقوط کرد و ویلیام را با تیغه خود به قتل رساند.در اطراف ویلیام سربازان زیادی بودند ،پس الطیر به ناچار با بعضی از انان جنگید و بعد از دیدن نیروهای کمکی تصمیم به فرار گرفت.پیش رفیق عکا رفت و پر اغشته به خون ویلیام را به وی نشان داد و سپس به مصیاف رفت.بعد از گرفتن پاداش، المعلم به الطیر دستور داد تا شهر را ترک کند و به هدف بعدی خویش در اورشلیم برود.

در اورشلیم،الطیر ششمین هدف خود,مجد الدین(Majd Addin) را پیدا کرد.مجد الدین یک حرامزاده بود که بر اورشلیم حکمرانی میکرد.او شخصا به عنوان یک قاضی،هیئت منصفه و جلاد کار میکرد.در زمان یکی از اعدام های عمومی،الطیر راهی از طریق جمعیت پیدا کرد،به سن رفت و مجد الدین را به قتل رساند.سپس از انجا به سرعت فرار کرد، به رفیق پر را داد و بعد از ان به مصیاف سفر کرد. بعد از ارتقا مقام الطیر توسط المعلم،وی از المعلم خواست درباره ی ارتباط بین این نه تمپلار را برایش توضیح دهد.المعلم پاسخ داد که هر نه نفر عضو گروه شوالیه های تمپلار هستند،و ان گنج که مالیک از رابرت دزدید در حقیقت شی بود که توانایی کنترل افکار مردم را داشت{منظور همان سیب عدن}.


بعد از به دست اوردن اطلاعات جدید،الطیر دوباره به سمت عکا و دمشق رفت.هفتمین هدف وی در عکا اقامت داشت.نام او سیبرند(Sibrand)، استاد بزرگ شوالیه های توتنی( Knights Teutonic) بود.او از قاتلان بسیار میترسید.به خاطر اینکه انها برادران وی را کشته بودند. الطیر بعد از گرفتن اطلاعات از دفتر کار قاتلان ،به بندر شهر سفر کرد. وی دید که سیبرند محققی را به قاتل بودن متهم کرده و بعد او را به قتل رساند،و به کشتی خود بازگشت.الطیر از میان قایق ها و کشتی ها به کشتی سیبرند رسید و او را به قتل رساند.دوباره در شهر هرج و مرج به وجود امد. بعد الطیر پر سفید را به خون وی اغشته کرد و از مهلکه گریخت و مثل همیشه به مصیاف سفر کرد.


در دمشق جبیر الحاکم(Jubair al Hakim)،بهترین محقق صلاح الدین(Saladin)،شروع به سوزاندن تمام کتاب ها در شهر کرد.هدف او از بین بردن تاریخ سرزمین دمشق بود.الطیر به دفتر کار رفت،اطلاعات لازم را به دست اورد،پر سفید را از رفیق گرفت و اماده برای از بین بردن هدف خود شد.جبیر جلوی همه مردم به پهلو ایستاده بود وتمام مردم ان منطقه لباس های همانند پوشیده بودند.خوشبختانه الطیر با توجه به تحقیقات قبلی میدانست که جبیر دقیقا کجاست و ظاهر او چگونه است.بعد از اینکه الطیر، جبیر و همراهان تمپلار دیگرش را به قتل رساند، پر سفید را اغشته به خون و کرد و پا به فرار گذاشت، و به رفیق درباره ی موفقیتش خبر داد.بعد از رسیدن به مایساف الطیر فهمید که فقط یک هدف برای کشتن دارد.او استاد بزرگ تمپلار ها,همان رابرت د سابل معروف است.

رابرت ظاهرا در مراسم دفن مجد الدین شرکت کرده بود تا نشان بدهد که مسلمانان و مسیحیان با هم همکاری متقابل دارند. بعد از جمع اوری اطلاعات،الطیر رهسپار قبرستان شد. او پیش بینی کرده بود که تمپلار ها در ان مکان مستقر هستند ،اما اشتباه کرده بود.علاوه بر انها مسلمانان عرب نیز در ان جا بودند.الطیر هم با تمپلار ها و هم با مسلمانان به نبرد پرداخت.و بعد از ان رابرت را دید و به سرعت به سمت وی رفت. در نبرد، الطیر رابرت را شکست داد و کلاه خودش را برداشت.اما با کمال تعجب دید که او به جای رابرت یک زن را مورد ضربت قرار داده.او فکر کرد که این یک جادوست اما بعد این فکر کم کم از افکار او بیرون رفت. الطیر از گفته های ان زن فهمید که رابرت از فرصت استفاده کرده و به شهر ارسوف( arsuf) سفر کرده.الطیر فهمید که رابرت میخواهد که صلیبیون و مسلمانان با هم متحد شوند و با قاتلان دشمن شوند. الطیر به دفتر کار برگشت و تمام اتفاقاتی که افتاد را برای مالیک توضیح داد. مالیک به الطیر پیشنهاد داد که مستقیما به مصیاف برود تا قضیه را به المعلم باز گو کند.اما الطیر قبول نکرد. او گفت که وقت برای این کار بسیار کم است.وی از شهر بیرون رفت و مستقیما به شهر ارسوف سفر کرد.

نبرد در أرصف
الطیر به أرصف رسید.او در انجا فهمید که مسلمانان و مسیحیان به خوبی با هم خو گرفته اند. الطیر وارد میدان نبرد شد و با سربازان مسیحی و مسلمان جنگید;در اخر به اردوگاه ریچارد رسید. الطیر ریچارد را درباره ی خیانت رابرت و همراهانش مطلع کرد.اما رابرت به شدت این اتهامات را انکار کرد و سعی بر این داشت که ریچارد را متقاعد کند. ریچارد دستور نبرد بین الطیر و رابرت و همراهانش را داد تا حقیقت مشخص شود.الطیر با رابرت و همراهانش جنگید .همراهانش را به قتل رساند و تیغه ی پنهان خود را در گردن رابرت فرو کرد. در نفس های اخر رابرت,به الطیر گفت که المعلم در باطن یه تمپلار است.الطیر در حقیقت داشت کار یک تمپلار را اسان تر میکرد . او از ریچارد اجازه خواست که برود و الطیر به سرعت به مصیاف رفت.
باز ستاندن مصیاف
الطائر به مصیاف برگشت.هنگامی که رسید، دید که المعلم با استفاده از سیب انها را هیپنوتیزم کرده،و میگفتند المعلم کسی هست که انها را به نور هدایت میکند. او از تپه ها بالا رفت و به طرف قلعه المعلم حرکت کرد.الطیر با یک گروه از قاتلان هیپنوتیزم شده رو به رو شد. الطیر جز کشتن یارانش هیچ راه دیگری نداشت.به همین دلیل به نبرد با انان پرداخت و انان را به قتل رساند.البته،تعداد بسیاری از قاتلان هم به این نبرد پیوستند. الطیر توانایی تحمل هجوم بسیار قاتلان را نداشت.اما از خوش شانسی،مالیک و تعداد بسیاری قاتل دیگر با پرتاب کردن چاقو به قاتلان هیپنوتیزم شده جان الطیر را نجات دادند. بعد از گفتگویی میان الطیر و مالیک،الطیر از مالیک در خواست کرد که در مقابل قاتلان بیرون از قلعه مقاومت کند، چون اینطور الطیر میتوانست به راحتی به المعلم برسد. مالیک قبول کرد.او و یارانش به سمت قلعه رفتند و الطیر به سمت المعلم رفت. الطیر در باغ قلعه {که المعلم به ان بهشت میگفت} با استاد بزرگ خود رو به رو شد.وی از المعلم توضیح خواست.المعلم به او توضیح داد که ان سیب عدن که در قلعه ی سلیمان پیدا کرده بود، در حقیقت توانایی کنترل افکار مردم را دارد .هدف او از این کار اطاعت کامل افراد هیپنوتیزم شده از دستورات خودش بود و ظاهرا میخواست صلح جاودانه به وجود اورد. حالا ماموریت الطیر این بود که اخرین رئیس تمپلار ها را به قتل برساند.در حقیقت او با این کار به جنگ های صلیبی خاتمه میداد. بعد از استیضاح المعلم از قدرت سیب استفاده کرد و نه تمپلاری را که الطیر انها را به قتل رسانده بود را ظاهر کرد و دستور حمله به الطیر را به انان داد. بعد از کشتن تک تک انها الطیر دوباره باید با قدرت سیب به نبرد میپرداخت. او توسط استادش مورد حمله قرار گرفت، حالت دفاعی به خود گرفت و بعد تک تک انها را به قتل رساند المعلم ،دوباره الطیر را با قدرت سیب نگه داشت.المعلم گفت که همانند رابرت به دنبال صلح میگردد .اما همه تمپلار ها باید بمیرند.الطیر از المعلم پرسید که چرا از قدرت سیب برای هدایت خود استفاده نکرد.المعلم گفت که به دلیل قدرت معنوی الطیر نتوانست او را مطیع خود کند. در اخر الطیر و المعلم با هم دوئل پرداختند.در یک نبرد طولانی الطیر توانست استاد خود را شکست دهد.
الطائر,استاد بزرگ اساسیون
بعد از مرگ المعلم، اعضای گروه بسیار گیج و سردرگم بودند و نظمی بین انها برقرار نبود. اما الطیر تصمیم به اداره و هدایت گروه گرفت. الطیر به درستی گروه را اداره کرد.او بر خلاف دیگران شروع به کشتار شورشیان نکرد و تلاش او بر این بود که شورشیان را مطیع خود کند. بعد از مطیع ساختن شورشیان، او به انها گفت که توانایی هدایت گروه را دارد و میتواند به انها عشق ،حقیقت و اعتماد را یاد دهد.شورشیان کاملا منتقاعد شدند. او میخواست که اجدادیانش بدانند که زندگی او چگونه بوده ،پس شروع به نوشتن خاطرات زندگی و تجربیات خود کرد. در این نوشته ها جزئیات زندگی الطیر وجود داشت. در همان زمان، تمپلار ها کمتر خود را به مردم نشان میدادند و سعی میکردند در دید مردم نباشند.الطیر هم همین کار را برای گروه انجام داد.او دستور داد تا همه قاتلان قلعه ها را ترک کنند. درست است که هدف اصلی گروه قاتلین محافظت از مردم است، اما این کار برای فرقه بهتر بود. الطیر روش های زندگی گروه را تغییر داد.او متوجه شد که درگروه همه باید انگشت حلقه خود را ببرند.او سعی داشت که این عادات را تغییر دهد. او طرح تیغه پنهان را طوری تغییر داد که دیگر نیازی برای از دست دادن انگشت حلقه نباشد. راهی به وجود اورد که می توان از تیغه پنهان به همراه سم استفاده کرد.الطیر و مالیک با کمک همدیگر توانستند روش های بسیاری برای ترور اشخاص به وجود اوردند.الطیر دستوشته های خود را در قبرس نوشت.او در این نوشته ها به شرح کشفیات و افکار خود پرداخت. ارتباط او با ماریا باعث به وجود امدن دو پسر شد.اطلاعات بسیاری که الطیر از سیب عدن(Piece of Eden)به دست اورد باعث تغییر راه قاتلان شد. علاوه بر یافته های عقلانی, علم سیب به او یاد داد تا مکانیسم تیغه پنهان را ارتقا دهد.او یک سیستمی به وجود اورد که یک تپانچه زیر تیغه پنهان قرار دهد. همچنین یک لباس به وجود اورد که در ان از زره با فلز های ناب استفاده شده(همان لباس که در بازی AC2 به عنوان یک جایزه قرار داده شده بود).
ازاد سازی قبرس
حمله به بندر عکا
یک ماه از مرگ المعلم گذشت.جنگ صلیبی هنوز تمام نشده بود و تمپلار ها هنوز نابود نشده بودند.انها سعی داشتند زیر نظر ارماند بوچارت(Armand Bouchart) از قبرس فرار کنند.تمپلار ها توانستند بندرگاه عکا را به تصرف خود در اوردند و تا قلعه بندر گاه پیشروی کردند.الطیر دوباره با همان دختری مواجه شد که در مجلس ختم مجدالدین ،خود را جای رابرت د سابل گذاشته بود.ان زن الطیر را به خاطر نابود کردن زندگی اش و کشتن پدرش سرزنش کرد،سپس با عصبانیت به الطیر حمله کرد.الطیر به دلیل مهارت های خاص خود توانست ان زن را شکست دهد. ان زن خود را به نام ماریا(Maria Thorpe )معرفی کرد.و بعد از مدتی فهمید که از طرف بوچارت به وی خیانت شده.ماریا توسط الطیر گروگان گرفته شد و با او به قبرس سفر کرد .الطیر موقتا فرقه را ترک کرد.او اعتقاد داشت که فرقه خود را کامل کرده است و بعد به جزیره قبرس سفر کرد.در ان زمان تمپلار ها توانستند جزیره را از تصرف ریچارد شیردل در اورند.الطیر به شهر لیماسول(Limassol )رفت.او در انجا توانست با یکی از اعضای فرقه به نام الکساندر(Alexander) ارتباط برقرار کند.الکساندر رئیس گروه مقاومت در برابر تمپلار ها در شهر لیماسول بود،که دراینده یکی از یاران الطیر در قبرس شد .او همچنین از ماریا محافظت میکرد.
تصرف قلعه لیماسول
الطیر، الکساندر را در محل پایگاه مقاومت ملاقات کرد،و الکساندر گفت که تمپلار ها به قلعه لیماسول ضرر زیادی رسانده اند.امکان دارد که تمپلار ها قصد داشته باشند تا جاهای دیگری در قبرس را به تصرف خودشان در اورند.الکساندر به الطیر گفت که رئیس نگهبانان قلعه را به قتل برساند.این فرد کسی بود که به جای یکی از جاسوسان الکساندر جایگزین شده بود. الطیر ماموریت خود را انجام داد. وی به ملاقات با عثمان(Osman) رفت.عثمان کسی بود که در میان تمپلار ها جاسوسی میکرد.بعد از ملاقات با عثمان، الطیر به وی گفت"الکساندر میخواهد برای مادر بزرگش جشن تولد بگیرد"بعد از اینکه عثمان رمز را دریافت کرد به الطیر گفت که تمپلار ها به اسناد معبد{نام اصلی ان Templar Archive است.محلی که اشیا باستانی و کتاب های تمپلار ها در ان محل قرار دارد }واقع در قبرس علاقه خاصی دارند.همچنین وی گفت که یکی از تمپلار های بالا مقام در لیماسول فردریک سرخ(Fredrick The Red)است که به قتل رساندن او خالی از لطف نیست.عثمان توانست نگهبانان قلعه را برای مدتی سرگرم کند تا الطیر بتواند مخفیانه به درون قلعه برود و فردریک را بکشد. بعدا،به محض بازگشت به پایگاه مقاومت،الطیر خود را در محاصره تمپلار ها و مشعل داران دید.او تمپلار ها را به قتل رساند، اما در پایگاه مقاومت اثری از تمپلار ها نبود.بنابراین او به سمت کلیسای جامع لیماسول حرکت کرد.جایی که او شاهد بود ارماند بوچارت داشت با مردم درباره ی مرگ فردریک صحبت میکرد. او با عصبانیت مردم قبرس را تهدید کرد.اما عثمان به او توصیه کرد که از این کار خودداری کند.ارماند لحظه ای ایستاد.به محض اینکه فهمید عثمان یک خیانتکار است او را به قتل رساند.بعد از مدت مدیدی ماریا به سمت ارماند دوید و او را از حضور الطیر مطلع کرد.او از اعتماد کردن به ماریا خودداری کرد.وی ماریا را به خاطر مرگ رابرت سرزنش کرد و به سربازانش دستور داد که او را دستگیر کنند. الطیر توانست ماریا را نجات دهد و با موفقیت توانست با او پیش الکساندر،نزدیک به بندرگاه لیماسول برود.بعد الطیر فهمید که بوچارت به سمت شهر کایرنیا(Kyrenia)در حال حرکت است.الکساندر به ملوانی به نام پاشا(Pasha){ که به الکساندر بدهی داشت}خواست که برای جبران بدهی خود ،الطیر و ماریا را به کایرنیا ببرد. قبل از ترک لیماسول، الطیر به کشتی های تمپلارها که لنگر انداخته بودند رفت تا نگاهی به کشتی ها و ظاهر انها بیاندازد.به محض رسیدن به کایرنیا،الطیر سعی داشت تا با یکی از همکاران الکساندر به نام بارناباس(Barnabas) ارتباط برقرار کند.
الطیر در کایرنیا
قایق به قبرس امد و الطیر و ماریا اماده ی رفتن شدند. اما هویت انها توسط دزدان دریایی مشخص شد .دزدان دریایی سریع از کشتی بالا امدند.ماریا، الطیر را هنگامی که داشت از نردبان بالا میرفت لگد زد و فرار کرد. الطیر توانست از دزدان دریای دوری کند و به ماریا برسد،و در نهایت دید که ماریا به دست سربازان مقاومت گرفتار شده.ماریا دوباره به دست الطیر برگشت. و الطیر توانست اولین ارتباط خود را با مارکوس(Markos)که یکی از اعضای گروه مقاومت بود بر قرار کند..مارکوس به الطیر گفت که مواظب ماریا باشد. الطیر به درون شهر نرفت و اول به سمت مقر گروه مقاومت حرکت کرد.او در انجا با توانست بارناباس را پیدا کند.الطیر داستان خود و بوچارت را به بارناباس توضیح داد .بارناباس گفت که توانسته به قلعه بوفاونو(Buffavento) که پایگاه تمپلارها هست برود. بارناباس گفت که میتواند او را به قلعه بدون هیچ مشکلی وارد کند.در عوض این کار الطیر باید یکی از افراد را که به گروه خیانت کرده بود را به قتل میرساند.الطیر ماموریت را قبول کرد و به دنبال جوناس (Jonas )فرد خیانتکار رفت. الطیر شهر را بررسی کرد و در نهایت فهمید که جوناس در حال صحبت با یک فرد است.بعد از کشتن نگهبانان ،الطیر نتوانست جلوی فرار جوناس را بگیرد.اما توانست وی را در یک محل ساکت و خلوت محاصره کند،و جوناس به اوتوضیح داد که فردی به نام "The Bull"{به معنی قلدر}به دنبال او است.اما او دروغ گفته بود و الطیر وی را به قتل رساند.الطیر بندر را ترک کرد تا ماریا را نجات دهد.وی انها را در محاصره نگهبانان دید.اما سعی کرد که در زمان مناسب انها را نجات دهند.هنگامی که الطیر به The Bullاشاره کرد ماریا به اوگفت که او را قبلا دیده است و نام اصلی او مولوچ (Moloch)است. الطیر میترسید که ماریا دوباره دزدیده شود .به همین خاطر به مارکوس گفت تا همدیگر را در مقر مقاومت ملاقات کنند.الطیر دوباره بارناباس را ملاقات کرد.بارناباس به او گفت که مرگ جوناس باعث به وجود امدن شورش شده.بعد از اینکه به او توضیح دادند که بعضی از اعضای گروه در حال امدن به مقر هستند،رفت تا شورش انان را سرکوب کنند .سرچشمه این شورش مولوچ بود. بعد از درگیری با طرفداران مولوچ در سراسر کایرنیا، الطیر توانست شورش را تا حدی بخواباند و از به وجود امدن یک بلای تازه جلوگیری کند.وقتی الطیر دوباره به مقر برگشت مارکوس درباره ی شورش از الطیر پرسید.و الطیر تائید کرد که مرگ جوناس باعث به وجود امدن شورش شده بود. الطیر برای هدف جدید خود اماده شد.پیدا کردن و به قتل رساندن مولوچ.

نفوذ به قلعه کانتارا
ماریا به الطیر گفت که وی در قلعه کانتارا(Kantara) اقامت میکند. در نتیجه الطیر توانست راهی برای رسیدن به قلعه پیدا کند.او به درون قلعه رفت، و ابعاد دیوار را بررسی کرد تا بفهمد چطور میتواند بدون درگیری به مولوچ برسد.الطیر یک کلیسای کوچک پیدا کرد و درون ان رفت. مولوچ بر روی تخته خود نشسته بود.الطیر به طور مخفیانه از پشت به مولوچ حمله کرد و ریه ان مرد بزرگ را گرفت تا عمل قتل را انجام دهد.البته مولوچ از بودن الطیر در قلعه خبر داشت.پس،به عقب برگشت و گردن الطیر را گرفت.متاسفانه این کار را دقیقا قبل از رسیدن تیغه به گردن خود انجام داد و او را بر روی زمین پرت کرد. مولوچ شلاق خود را برداشت و دو مرد ناگریز به نبرد بودند.الطیر از بزرگ هیکل بودن مولوچ استفاده کرد و شلاق وی را گرفت و با شلاق وی را خفه کرد.بعد از اینکه نبرد پایان یافت،مولوچ به الطیر هشدار داد که الطیر با این کارهایش دارد ارمان های قاتلان و تمپلار ها را بسیار گسترش میدهد. سربازان توانستند الطیر را پیدا کنند.وی توسط همدستان مولوچ و سربازان تمپلار مورد حمله شدید قرار گرفت.سرانجام الطیر توانست به بالاترین قسمت قلعه برود.البته وی در محاصره همدستان مولوچ و سربازان تمپلار بود. او چاره ای نداشت جز نبرد با دشمنان.پس با زیرکی توانست حمله انان را بازگرداند.او دو نفر از همدستان مولوچ را از پرتگاه قلعه پرتاب کرد.الطیر توانست از هزاران حادثه فرار کند و در نتیجه به مقر مقاومت رسید. الطیر با موفقیت به مقر گروه مقاومت برگشت.
کمک به گروه مقاومت
در انجا، مارکوس به الطیر خبر داد که هنگامی که قاتلان در مقر نبودند تمپلار ها به پایگاه ما حمله کرده است.و چون در ان موقع مارکوس مخفی شده بود انها ماریا و چند نفر از اعضای گروه را دستگیر کردند. مارکوس همیشه از یکی از زندانیان،پیر زنی به نام اوراکل( Oracle)، میترسید چون او محل پایگاه مقاومت را میدانست.الطیر گفت که امکان دارد این کار بارناباس باشد چون او خود به تمپلار ها هم خیانت کرده بود.مارکوس شوکه شد.چون در حقیقت بارناباس یک روز قبل از رسیدن الطیر به کایرنیا به قتل رسیده بود. زمان اعدام اعضای مقاومت فرا رسیده بود.مارکوس از الطیر درخواست کرد که انها را نجات دهد.الطیر مجبور شد که قبول کند و شروع به گشت و گذار در شهر کرد.بعد از پیدا کردن تعدادی از اعضای گروه، الطیر به سمت جلاد ها و سربازان تمپلار رفت و بعد از نبرد با انها،اعضای گروه مقاومت را ازاد کرد. الطیر به سرعت به مقر برگشت و از انجام داده شدن ماموریتش خبر داد.بعد مارکوس گفت که زندانیان باقیمانده یا در بندر گاه یا در قلعه بوفاونو (Buffaveno)هستند. الطیر اول به بندر گاه رفت،با یکی از نگهبان های زندان برخورد کرد، او را گرفت و به یک محل خلوت برد و بعد ازنبرد اسان او را به قتل رساند. بعد از مدتی او خودش را به عنوان یک مرد مست به نگهبان جا زد.ان نگهبان محل زندان اعضای گروه مقاومت را در بندر گاه به او معرفی کرد.او همچنین توانست محل کلید ان را از زبان نگهبان بیرون بکشد. بعد از گرفتن اطلاعات از نگهبان، الطیر وی را به قتل رساند.وی به پایگاه مرزی مسیحیان رفت و کلید زندان را به دست اورد.قبل از ازاد کردن زندانیان، الطیر از انها پرسید که ایا زنی همراه انها نبود؟یکی از انها تائید کرد و به الطیر گفت که پسر مولوچ او را با خود برده است. بعد از کشتن تمپلار ها در بندرگاه، الطیر به پایگاه بازگشت و به مارکوس خبر داد که بقیه اعضا ازاد شده اند.
نفوذ به قلعه بوفاونو
مارکوس هشدار داد که امکان دارد تمپلار ها دوباره حمله کند.مارکوس اعتقاد داشت کسی که محل پایگاه را به تمپلار ها را لو داده، همان اوراکل پیر بوده. اما الطیر اعتقاد داشت که کار بارناباس فکاهی بوده. الطیر باور کرد که بارناباس واقعی اطلاعات زیادی درباره ی گروه مقاومت، زیر شکنجه به تمپلار ها داده است.پس به سمت قلعه بوفاونو رفت تا با اوراکل پیر مواجه شود.الطیر وارد قلعه شد .وی راه خودش را از طریق زیر زمین قلعه طی کرد و مخفیانه یکی از تمپلار ها که با الطیر مواجه شده بود را به قتل رساند.وی اتفاقی، شاهد بحثی بین شلیم (Shalim) و بوچارت شد. ارماند به شلیم در باره ی ضعف وی نسبت به زنان توضیح داد،که باعث شد ماریا فرار کند.شلیم قول داد که او را پیدا کند.بعد ارماند به شلیم یک بسته داد که او را باید به به الکساندر در لیماسول میرساند.بعد از شنیدن این حرف ،الطیر شگفت زده شد و متوجه شد که الکساندر جاسوس تمپلار ها بوده است. الطیر به راه خود ادامه داد.وی به سوی نگهبانان حمله کرد تا کلید در قفل شده انجا را بدست اورد.سرانجام الطیر به سلول زندانیها رسید.در انجا، ارماند از سلول اوراکل خارج شد و به نگهبانان هشدار داد که او دشمن ما است.هنگامی که ارماند رفت، الطیر وارد سلول اوراکل شد. هنگامی که الطیر وارد شد اوراکل جیغ بنفشی کشید و با حالت تهاجمی به الطیر حمله کرد.با وجود اینکه اوراکل یاران زیادی داشت{که همه زندانیهایی بودند که عقل خودشان دست خودشان نبود}، الطیر توانست او را شکست دهد.وی از اوراکل سوال پرسید که چه چیزی منجر به جنون تو شده؟وی جواب های در هم بر همی مانند" وسیله خدا" به الطیر داد که الطیر توانایی درک انچه که وی گفته بود را نداشت. الطیر نتیجه گرفت که او را از بدبختی نجات دهد و زندگی وی را با تیغه خود به اتمام برساند.الطیر به سرعت از قلعه فرار کرد و به پایگاه برگشت.
ازاد سازی کایرنیا
هنگامی که الطیر به پایگاه رسید، از مارکوس اطلاعاتی درباره ی شالیم خواست.مارکوس گفت که شلیم، پسر مولوچ است.البته همانند پدرش به ان اندازه پست فطرت و بداخلاق نیست.شواهد حاکی از این هست که شلیم در بسیاری از مواقع با بوچارت بوده.مارکوس به الطیر ماموریت داد که اطلاعاتی درباره ی شلیم به دست اورد و ان را برای ما بازگو کند.الطیر شروع به جست و جوی شلیم کرد.وی شلیم را پیدا کرد و دید که وی از مردم سو استفاده میکند و از انها دزدی میکند. سرانجام شلیم به ***** خانه رسید و به مردانش گفت که خوش باشند.بعد از رفتن شلیم ، مردانش شروع به مردم ازاری کردند،از انها دزدی میکردند و به انها حمله میکردند.البته،الطیر با همه ی مردان شلیم به نبرد پرداخت و انان را به قتل رساند.بعد از ملاقات با مارکوس،الطیر به وی درباره ی مردم ازاری های شلیم و یارانش توضیح داد.مارکوس تصدیق کرد که شلیم پی در پی به کلیسا میرود و در انجا اعتراف میکند.به همین دلیل الطیر را مامور کرد که به یکی از کشیشان انجا مراجعه کند. الطیر شلیم را دید که با مردم درباره ی کار صحبت میکند و میگوید اگر کسی خوب کار کند پاداش خوبی خواهد گرفت.الطیر از کشیش درباره ی نگرش شلیم پرسید .البته کشیش به او پیشنهاد کرد که بهتر است در یک منطقه ساکت در این باره بحث کنند.بعد از قرار ملاقات با کشیش،از بالا صندوق های پر از مواد بر سر کشیش انداختند و او را به قتل رساندند.الطیر فهمید که در محاصره قرار گرفته و دید یک تمپلار با صورت پوشیده در بالای ساختمان قرار گرفته.بعد از تعقیب قاتل {در اینجا منظور همان تمپلار است} ان شخص، با وجود تلاش الطیر توانست از دست او فرار کند.الطیر به پایگاه بازگشت و در همان موقع، مارکوس مستقیما الطیر را به بندرگاه فرستاد.مثل اینکه شالیم در بندر گاه دیده شده. الطیر به بندرگاه رسید و شاهد یک کالسکه پر از زنهای رقاص شد.بعد از مشاهده دقیق، فهمید که ماریا هم بین انهاست.او فهمید که امکان دارد تمپلار های ان محل با دیدن ماریا در کالسکه به بازرسی و دستگیری ماریا بپردازند .پس الطیر سربازان محل را به قتل رساند تا کالسکه به راحتی از ان محل عبور کند.بعد به دنبال کالسکه رفت تا محل اقامت ماریا را پیدا کند. کالسکه در قلعه سنت هیلاریون(Saint Hilarion )متوقف شد. الطیر از دور ماریا را دید که وارد قلعه شده،وی از دیوار ها بالا رفت و هر نگهبانی که با وی مواجه شد را به قتل رسانید.بالاخره وی به شلیم که در محفلی به سر میبرد رسید.البته بعدا ماریا وارد محفل شد و با وی حرف زد.ماریا از او پرسید که" ایا تمپلار ها از سیب برای به وجود امدن ظلم و ستم استفاده میکنند؟به خاطر اینکه من فکر میکردم انها سیب را برای صلح میخواهند".شلیم پاسخ داد که "مردم را باید همانند چوپان گوسفندان رهبری نمود و هرکس که از تمپلار ها سرپیچی کند ار بین خواهد رفت." وقتی الطیر فهمید بحث بین ماریا و شلیم خطرناک شده، خودش را نمایان کرد.وی شلیم را صدا زد.البته باید ذکر کرد که همان موقع برادر دوقلوی شلیم یعنی فردی به نام شاهار(Shahar )وارد شد. دوقلو ها خواستند با الطیر به نبرد بپردازند.البته ماریا توانست حمله نگهبانان به الطیر را خنثی کند. دشمنان فرار کردند و قاتل همیشگی ما به نبرد با دوقلو ها پرداخت.بعد از نبردی طولانی، الطیر برنده ی دوئل شد و هر دو را به قتل رساند. بعد از بازگشت به پایگاه، مارکوس با خوشحالی به الطیر خوش امد گفت و خبر داد که تمپلار ها ناگهان از کایرنیا رفتند.البته اسناد معبد را همانجا نذاشتنند زیرا ان را یکی از میراث خود میدانستند.مارکوس گفت که تمپلار ها به لیماسول رفتند و اسناد هم با خود به انجا بردند.الطیر از مارکوس خداحافظی کرد و به سمت لیماسول رفت تا قبرس را شر بقیه تمپلار ها نجات دهد.