نکاتی درباره درموند مایلز
داستان دزموند مایلز 5 قسمت ادامه داشت و ما خیلی چیزها
راجبش فهمیدیم. شاید حتی بازم به بازی برگرده. (یوبی سافت هنوز تصمیم قطعی
نگرفته و نظر طرفداران رو اولیت داده)
ولی بعضی نکات راجبه زندگی دزموند وجود داره که شاید بعضی از دوستان ندونن.
به همین خاطر تصمیم گرفتم چند تا از نکات مبهم زندگی دزموند رو براتون
بگم:
کودکی
دزموند تو یکی از مخفیگاه های اساسین ها تو امریکا به اسم
"مزرعه" به دنیا اومد. از کودکی تمریناتش همراه با بقیه بچه ها زیر نظر
پدرش ویلیام مایلز شروع شد. ویلیام پدری تندخو و سخت گیر بود و دائم به
دزموند درباره دشمن ها (تمپلارها) هشدار می داد. دزموند هر چقد بزرگتر می
شد بیشتر از داستان های مربوط به جنگ اساسین ها و تمپلار ها خسته می شد.
اون فک می کرد پدر و مادرش توهم دارن و خودشونو از کل دنیا واسه هیچ و پوچ
جدا کردن. تو سن 16 سالگی تصمیم گرفت که از خونه فرار کرد تا بره و دنیا رو
ببینه و زندگی خودشو بسازه. پدر و مادرش همراه بقیه اساسین ها هر چقد تلاش
کردن نتونستن پیداش کنن.
زندگی دور از اساسین ها
دزموند چندین روز تو سفر بود تا اینکه یه روز یه مردی بهش میگه به
"نیویورک" بره تا شانسشو امتحان کنه. به این ترتیب سر از نیویورک در آورد و
دنبال کار می گشت تا اینکه تو یه "بار" استخدام شد. دزموند سعی کرد تا از
اسم واقعیش استفاده نکنه تا اساسین ها پیداش نکنن. در حالیکه سعی می کرد
به طور مستقل زندگیشو بسازه, کم کم احساس دلتنگی واسه خانواده و دوستاش
پیدا کرد.
در نهایت دزموند یه اشتباه کرد که باعث شد تمپلارها پیداش کنن: اثر انگشتی
که برای گرفتن گواهینامه موتور ***لت ازش گرفتن باعث شد که شرکت آبسترگو
پیداش کنه. در نهایت دزموند دزدیده شد و به آزمایشگاه آبسترگو تو ایتالیا
برده شد. وقتی به هوش اومد دید که به عنوان یه نمونه آزمایشگاهی قراره ازش
استفاده بشه واسه دستگاهی به اسم انیموس.

ارتباط با لوسی
دزموند تو آبسترگو شرایط سختی داشت ولی یه دوست پیدا کرد:
دستیار دکتر ویدیک, لوسی استیلمن. لوسی با رفتار دلسوزانش کم کم تونست با
دزموند دوست بشه و با معرفی خودش به عنوان یه اساسین تونست اعتماد دزموند
رو بیشتر جلب کنه. دکتر ویدیک بعد از مدتی به این نتیجه رسید که چون دزموند
تو آبسترگو راحت نیست پیشرفت کار پائینه. در نتیجه از لوسی خواست تا
دزموند رو جایی ببره که احساس امنیت کنه. لوسی, دزموند رو فراری داد و به
خونه کوچکی برد. اونجا شان و ربکا که هر دو اساسین بودن منتظرشون بودن.
وقتی مرور زندگی اتزیو تو اساسین کرید 2 تموم شد, سر و کله دکتر ویدیک و
چند تا از نگهبانای آبسترگو پیدا شد. اونا می خواستن تا دزموند رو به
آبسترگو برگردونن که موفق نشدن. کم کم احساسات دزموند به لوسی به شکل
رومانتیک تبدیل شد. لوسی هم تا تونست سعی کرد تا بیشتر به دزموند نزدیک بشه
تا بیشتر بهش اعتماد کنه و بهش شک نکنه.

شوک بزرگ: مرگ لوسی
دزموند با حل کردن پازل های "کلی کازمارک" یا همون سابجکت
16 با شبحی هولوگرامی از کلی صحبت کرد. کلی به دزموند گفت اون دختر کسی که
شما فک می کنید نیست. بعد از اینکه مرور خاطرات زندگی اتزیو تو روم تموم شد
و محل سیب عدن مشخص شد, دزموند و همراهانش یه کلوسیوم رفتن. دزموند به محض
ورود به زیرزمین با شبحی از "جونو" مواجه شد که فقط خودشو اونو می دید و
صداشو می شنید. بعد از رسیدن به سیب عدن, جونو کنترل دزموند رو به دست گرفت
و گفت : صلیب (تمپلارها) افق رو تاریک کردن. و بعدش لوسی به دست دزموند
کشته شد ولی چرا؟
دزموند تو اساسین کرید 3 اون چیزی که واقعا اتفاق افتاد رو فاش کرد:
وقتیکه به سیب عدن دست زد و جونو دوباره ظاهر شد و به دزموند هدف واقعی
لوسی رو نشون داد. دزموند فهمید که لوسی یه خائنه و فقط می خواد که سیب عدن
رو بدست بیاره و به آبسترگو ببره. دزموند اعتراف کرد که با انتخاب خودش
لوسی رو کشته تا جلو تمپلارها رو بگیره. شوکی که این واقعه به دزموند وارد
کرد باعث شد که به کما بره. بعد از به هوش اومدن یکی از مسائلی که ذهنشو
خیلی مشغول کرده بود این بود که چرا لوسی این کارو کرد؟
همیشه نوشتن بیوگرافی برام سخت بوده،