ادامه زندگی  نامه الطیر ابن لا احد


شکست معبدی ها
بعد از بازگشت به لیماسول، الطیر به پایگاه انجا رفت.در انجا الکساندر با دیدن الطیر بسیار شگفت زده شد.الطیر ، الکساندر را به خاطر خیانتش به گروه متهم کرد.البته ،بعد الطیر از او پرسید که ان بسته که از تمپلار ها قبلا برای تو فرستاده بودند کجاست؟الکساندر تصدیق کرد و گفت که این بسته شامل کله ی بارناباس میباشد.الطیر توضیح داد که بارناباس واقعی قبل از امدنش به قتل رسیده بود و ان مرد جاسوس تمپلار ها بود. الکساندر گفت که تمپلار ها همین کار را در لیماسول کردند;هر کسی که برایشان مناسب بود را دستگیر میکردند،و از طریق تبلیغات بسیاری از اعضای گروه مقاومت را به تمپلار تبدیل میکردند.الطیر تصمیم گرفت که سربازان تمپلار ها را به قتل برساند. به شرطی که هرج و مرجی به وجود نیاید.قبل از این که الطیر رفت، الکساندر برای او ارزوی موفقیت کرد.الطیر با تمپلار های زیادی در شهر مواجه شد.و متوجه شد که یکی از تمپلار ها که در بندر گاه است دارای ارتباط خاصی با دزدان دریایی و مسیحیان است.الطیر،ان شخص را به یک محله ساکت و پنهان برد و خود را به عنوان پیامبر بوچارت معرفی نمود. او از ان تمپلار درباره محل اقامت بوچارت پرسید، اما مثل اینکه به ان تمپلار گفته بودند که نباید چیزی بگوید.البته به الطیر خبر داد که بسیاری از مردان وی دیشب به قتل رسیدند که گروهبان تمپلار ها هم در بین انان بود.الطیر پرسید که تمپلار ها کجا هستند و ان تمپلار نشانی کلیسا را به او داد;وقتی به کلیسا رسید، گروهبان پا به فرار گذاشت.البته، الطیر به تعقیب او پرداخت و از چاقو های کوچک برای پرتاب استفاده کرد و ان را زخمی کرد.الطیر از وی پرسید که بوچارت کجاست و ان تمپلار نشانی دمتریس( demetris) را به او داد. الطیر به خانه ی دمتریس رفت و مخفیانه وارد خانه ی ان مرد شد.او توانست بدون درگیری با نگهبانان داخل اتاق وی شود و دمتریس را با یک زن ***** دید.الطیر خود را نمایان ساخت و شروع به بازجویی کرد.در نهایت دمتریس اعتراف کرد که او باعث قتل در بندرگاه شده.البته بعدش یک تمپلار از بالا با پرتاب چاقو دمتریس را به قتل رسانید.الطیر متوجه شد که ان فرد همان کسی بود که در کایرینا کشیش را به قتل رسانیده.پس شروع به تعقیب وی کرد اما وقتی به پشت بام رسید ان تمپلار رفته بود. الطیر به پایگاه بازگشت و دید الکساندر از انجا رفته و یک نامه نوشته که در ان گفته که همدیگر را درحیاط قلعه لیماسول ببینند.الطیر گمان کرد که این یک تله باشد اما از سوظن صرف نظر کرد و بدون بدگمانی به سمت انجا رفت.وقتی به انجا رسید جسد الکساندر را در انجا دید. الطیر از مرگ دوست خود الکساندر متاثر شد و به بالکن قلعه نگاه کرد .او به طور اتفاقی مامور تمپلار را دید.ان مرد همان کسی بود که خود را جای بارناباس زده بود و الکساندر را به قتل رسانده بود.بعد یک دسته مردم خشمگین به سمت الطیر امدند.مامور گفت که الطیر دشمن شماست.الطیر نتوانست انها را ساکت کند به همین دلیل مجبور به استفاده از قدرت سیب عدن شد و به انها گفت که تمپلار ها دشمن اصلی شما میباشند و شهروندان از انجا رفتند.این عمل به خاطر اثرات سیب بود. مامور شروع به مسخره کردن الطیر کرد ،اما از پشت خنجر خورد.ان کس که خنجر را به ان تمپلار زد کسی نبود جز ماریا.مثل اینکه فهمیده بود تمپلار ها واقعا ظالم هستند.الطیر پرسید که محل اصلی اسناد معبد کجاست و ماریا گفت که "دقیقا تو در بالای ان ایستاده ای".انها تصمیم گرفتند که وارد ان شوند که عده ای از تمپلار ها شروع به حمله به الطیر کردند.ماریا وارد معبد شد اما الطیر با تمپلار ها جنگید. بعد از مهار کردن همه ی انها الطیر وارد معبد شد .بعد از رفتن به محل اسناد معبد الطیر با تعدادی از تمپلار ها مواجه شد و انها را به قتل رساند.در اخر او دید که ماریا و بوچارت در حال نبرد هستند.البته بوچارت ناگهان دست از نبرد برداشت.بوچارت توضیح داد که به خاطر اسحاق کمننوس ( Isaac comnenus )بود که اسناد معبد زبانزد مردم شد.بعد گفت که انها چیزی را که مال خودشان بود را خریدند تا از معرض دید ریچارد شیر دل جلوگیری نمایند.تمپلارها از فرصت استفاده کردند و از فقدان قاتلان استفاده کردند و اسناد معبد را جا به جا کردند.بوچارت شمشیر را از غلاف کشید و اماده دوئل با الطیر شد. دو فرد کار کشته در شمشیر زنی، به نبرد با یکدیگر پرداختند.اما الطیر توانست برنده ی این دوئل شود و شمشیر خود را داخل بدن بوچارت فرو کرد.مثل اینکه ارماند خودش را اماده مرگ از طرف الطیر کرده بود.در لحظات اخر، بوچارت به وی گفت که سیب عدن را از دسترس تمپلار ها دور کند و ان را مخفی کند زیرا گم شدن ان باعث نابودی قاتلان میگردد.بعد از مرگ بوچارت، الطیر به سمت ماریا رفت.اما معبد نزدیک به ریختن بود زیرا تمپلار ها ان مکان را به توپ بسته بودند.در نتیجه انها تصمیم به فرار گرفتند. انها به سرعت دویدند و توانستند از زیر زمین بالا بروند.هنگامی که انها در حال پیاده روی در بندر بودند ، ماریا گفته ی الطیر درباره ی هدف تمپلار ها را تصدیق کرد و گفت که میخواهد به مشرق سفر کند و ازنقشه های الطیر پرسید.الطیر گفت که میخواهد به سراسر جهان سفر کند و تجربه کسب کند و علاوه بر ان به خوبی فرقه را اداره کند.در اخر الطیر و ماریا تصمیم به ترک قبرس و رفتن به مشرق شدند.
اصلاحات در نظام
بعد از ازاد سازی قبرس از دست بوچارت و یاران او،الطیر قصد داشت که سیب را در اسناد معبد لیماسول نگه دارد.او میگفت که این کار بهترین راه برای باقی ماندن سیب برای نسل های بعدی است.در سال 1193،الطیر و ماریا در لیماسول با یکدیگر ازدواج کردند.یکی از میهمانان افتخاری عروسی انان، مارکوس بود. الطیر بدون مارکوس نمیتوانست به هدف خویش دست یابد.بعد از برگشت به مصیاف، اولین فرزند الطیر به نام دریم(Darim )به دنیا امد. نزدیک های 1204،الطیر شروع به ترویج ایین قاتلان در شهر ها و کشور های مختلف کرد.البته این کار او در زمانی که وی در قسطنطنیه بود به اتمام رسید، زیرا در ان موقع قسطنطیه در جنگ و باعث هرج و مرج بود که باعث شد الطیر عقب نشینی کند. الطیر مدت زیادی صرف یادگیری کاربرد های سیب کرد.او بعد از یادگیری مداوم فهمید که میتواند نوعی فلز به وجود بیاورد که از همه روشن تر و مقاوم تر باشد.او نام armor set(مجموعه زره پوش)را برای ان فلز انتخاب کرد.البته او تصمیم گرفت که فرمول ساخت او را از بین ببرد که این فرمول به دست انسانهای بد نرسد. در سال 1209،الطیر به طور قابل توجهی حوزه عملیاتی گروه را گسترش داد.کسانی که را که زیر دست خودش امورش دیده بودند را به جاهای مختلف فرستاد و انها کشور ها و تمدن ها را گسترش میدادند.کشور هایی که هنوز الطیر برای انها کسی را نفرستاده بود،برایشان خیلی از اختراعات و علوم معاصر بی معنی بودند .الطیر فهمید که تمپلار ها هم دارند همین کار را میکنند، پس یک رقابت برای نفوذ به کشور ها به وجود امد که موجب تقسیم جهان شد. الطیر با نظریه مربی سابق خود درباره ی تربیت فرزندان مخالف بود.او به گروه خود دستور داد که خودشان فرزندانشان را تربیت کنند و تجربه ی عشق را برای انان فراهم اورند.هنگامی که المعلم فهمید که عشق موجب تضعیف گروه میشود، الطیر متوجه شد که عشق موجب میشود که اعضا راحت تر خودشان را برای حق قربانی کنند. الطیر باز هم شروع به یادگیری سیب کرد و بعد از مدتی فهمید که میتواند طرح تیغه پنهان را دوباره بازسازی کند و به تیغه پنهان اسلحه گرم اضافه کرد.بعد از مدتی الطیر سیب عدن را در اسناد معبد گذاشت تا از دسترس تمپلار ها دور باشد.

تنزل موهبت
سفر به مغولستان
در 1217،چنگیز خان به طور متداول به شرق حمله میکرد،و سعی داشت از گسترش فرقه قاتلان جلوگیری کند.الطیر متوجه شد که او سیب عدن را میخواهد.در نتیجه الطیر,ماریا و دریم{که یک کماندار حرفه ای بود} به مغولستان رفتند.پسر انها سیف(sef )همانجا ماند تا از همسر و پسر هایش مواظبت کنند.و مالیک به طور موقت استاد بزرگ فرقه شد.در مغولستان، الطیر توانست با Qulan Gal ارتباط بر قرار کند و هر چهار نفر به Xing-ging در ایالت Xu رفتند;که به تصرف مغول ها در امده بود.دریم مزیت هایی نسبت به 3 نفر دیگر داشت .پس داخل اردوگاه مغول رفت و هر نگهبانی که در سر راهش بود را به قتل رساند.در همین موقع الطیر و Qulan Gal وارد اردوگاه شدند.البته،الطیردر پیری کمی از مهارت های مخفی کاری خود را از دست داده بود و توسط نگهبانان دیده شد.نگهبانان توانایی قتل الطیر را داشتند اما Qulan انها را به قتل رساند و توانست الطیر را از اردوگاه بیاورد.بعد دریم و Qulan نقشه ای کشیدند که بتوانند چنگیز خان را از اردوگاه بیرون بیاورند.بعد این که چنگیر خطر را احساس کرد ،سعی داشت که با اسب فرار کند اما اسب توسط Qulan مورد ضربت قرار گرفت و دریم با کمان زنبورکی{به انگلیسی Crossbow میگویند} خود خان را به قتل رساند.بعد، افراد خانواده به خانه خود رفتند و 10 سال بعد از ان واقعه انها مغولستان را ترک کردند.
الطیر در مصیاف
هنگامی که انها وارد مصیاف شدند فردی به نام سوامی(Swami) به پیشواز انها امد.وی شاگرد سابق الطیر بود.الطیر از مرد پرسید که "چرا رئوف به دیدن من نیامد؟ چون من به وی درباره امدنم گفته بودم".سوامی گفت "هنگامی که شما نبودید، رئوف دچار تب شدید شد وبا زندگی وداع کرد".سوامی توضیح داد که مالیک را به زندان افکندند و چون کسی نبود که فرقه را اداره کند تصمیم گرفتند که شورا تشکیل دهند و عباس سوفیان( Abbas Sofian )، وظیفه اداره شورا را به عهده دارد.الطیر و ماریا موضوع را قبول نکردند.از سوامی محل سف{پسر الطیر}را پرسیدند و سوامی جواب داد که وی به قلعه الموت فرار کرد.دریم به قلعه الموت برای پیدا کردن برادرش رفت{در حقیقت سوامی میخواست دریم از مصیاف دور بماند و این قضیه که سیف در الموت است یک دروغ محض بود} .الطیر و ماریا درون قلعه رفتند و دیدند که قوانین الطیر در انجا انجام نمیشود.پس مستقیم به اتاق جناح راست قلعه رفتند.البته باید ذکر کرد که محل اقامت سابق الطیر در برج استاد بود اما محل اقامت وی تغییر مکان کرد.روز بعد انها به برج استاد رفتند تا شورا را پیدا کنند.سوامی انها را تا نیمه راه راهنمایی کرد ولی بقیه راه را خودشان رفتند.وقتی الطیر وارد شورا شد دید که بیشتر افراد شورا مردمی سبکسر بودند،و عباس همانند یک خیمه شب باز، شورا را به توجه به علایق خود اداره میکرد.الطیر در باره ی سفرش به مغولستان توضیح داد،عد عباس درباره ی سرگذشت سف توضیح داد.او ادعا کرد که سف توسط مالیک به قتل رسید زیرا سف فهمیده بود که مالیک میخواست کنترل فرقه را کاملا به دست گیرد.الطیر خشمگین شد و درخواست کرد که کنترل فرقه به دست خود برسد.اما عباس لبخند زد و گفت این کار را نخواهد کرد.
حقیقت
الطیر و ماریا به محل اقامت خودشان رفتند.الطیر بسیار ناراحت بود اما ماریا سعی کرد با او درد و دل کند و به وی گفت که مالیک هیچ وقت چنین کاری را نکرده و نخواهد کرد.در نتیجه الطیر تصمیم گرفت که وارد زندان واقع در زیر زمین مصیاف شود.او توانست از گشت نگهبانان عبور کند و در اخر وارد اتاق مالیک شد.نگهبان زندان خوابیده بود به همین دلیل الطیر به راحتی وارد زندان شد.او به زندانگاه مالیک رسید.مالیک پوستش به استخوانش چسبیده بود و مویش بلند شده و ریشش بسیار پر پشت شده بود.الطیر دست مالیک را بر روی شانه خود گذاشت و او را به محل اقامت خود برد.در انجا،مالیک توضیح داد که عباس دو سال قبل کودتا به وجود اورد و سف را به قتل رساند،مالیک گفت که یک رهبر خوبی نبوده و این اتفاق نباید برای الطیر می افتاد.الطیر و ماریا تا زمان خواب مالیک منتظر ماندند و پیش عباس رفتند تا حقیقت را از وی بجویند.انها با عباس در برج استاد رو به رو شدند.وی به انها خوش امد گفت.بعد از ان سوامی هم وارد جمع شد. و به عباس یک کیسه کرباس داد.عباس به ان نگاه کرد.قبل از اینکه ان را به الطیر بدهد، ان را باز کرد که در ان سر بریده شد مالیک بود.مثل اینکه مالیک دقیقا بعد از ترک الطیر از اقامتگاه توسط سوامی به قتل رسیده بود.عباس از الطیر پرسید که "چرا وارد زندان شدی چون بقیه قاتلان به انگیزه واقعی توشک کرده اند؟"عباس گفت که" تو در حدی نیستی که کنترل فرقه را به دست اوری و از او خواست که سیب عدن را به او بدهد. الطیر پذیرفت و سیب عدن را از لباس خود برداشت.به سوامی دستور دادند که سیب را بگیرند و هنگامی که به سمت الطیر رفت در گوش الطیر زمزمه کرد که قبل از مرگ سف به او گفتند که پدرش دستور قتل وی را داده.الطیر بسیار خشمگین شد و این خشم او توسط سیب به او داده شده بود.وقتی که سوامی او را لمس کرد،چشمش از حدقه بیرون امد و دهانش به طور کامل باز شد{طوری که اطراف دهان وی کاملا پاره شد} و از ان نوری طلایی بیرون امد.سوامی دست های خود را بر روی صورتش گذاشت و شروع به در اوردن محتویات درون سر شد.ماریا از الطیر خواهش کرد که خشم خود را بکاهد.سوامی به در اوردن اندام خود ادامه داد و بعد خنجر خود را بیرون اورد . وی به طور افراطی شروع به چاقو زدن به خود کرد.با توجه به اینکه کنترل خودش را از دست داده بود به طور ناگهانی با خنجر خود گردن ماریا را پاره کرد.ماریا دقیقا روبروی او ایستاده بود.الطیر به سمت ماریا رفت،اما ماریا در دستان الطیر جان سپرد.الطیر برگشت و به سمت عباس رفت و بقیه قاتلان از ترس اینکه الطیر از سیب استفاده کند فرار کردند.الطیر تصمیم به فرار از قلعه گرفت و با موفقیت از انجا فرار کرد.او به قلعه الموت رفت و بیست سال از زندگی خود را نزد پسر،عروس و نوه های خود سپری کرد.الطیر از کار های خود ابراز ندامت میکرد و تمام تمرکزش بر روی سیب عدن بود تا وسایل جدید،تاکتیک ها و روش های درمان انواع بیماری را به وجود اورد.بعد از مدتی همسر سیف و پسرش الموت را ترک کردند و در اخر در اسکندریه سکونت کردند.بر اثر ندامت بسیار پدرش و تمرکز بیش از حدش بر روی سیب حتی پسرش دریم هم از انجا به فرانسه و انگلیس رفت و در انجا به مردم درباره ی ظهور دوباره مغول هشدار داد.بعد ازمدتی سیب، به الطیر 5 شی مقدس و نایاب را بازگرداند و الطیر انها را قایم کرد.او میگفت این اشیا پیامی از طرف کسی هستند اما او نمیدانست چه کسی ؟!
بازگشت موهبت
در سال 1247 الطیر در حال خوابیدن در یکی از محل های نزدیک مصیاف بود.در ان موقع توسط یک تاجر محلی به نام مخلص(Mukhlis )از خواب بیدار شد.طولی نکشید که مخلص توسط راهزنان مورد حمله قرار گرفت.اعضا شامل فردی به نام بایهس (Bayhas)، یک مرید و دیگری اسمش مو بلند(Long Hair )بود.زمانی که الطیر 81 سال داشت با راهزنان رو به رو شد و توانست به سهولت اولین مرید را به قتل رساند.البته،زمانی که با دو نفر دیگر رو به رو شد، فکر کرد که به خاطر سن بالایش دیگر مثل قبل مبارز حرفه ای نیست.در نهایت پاهای الطیر زخمی شدند و الطیر به زانو افتاد.در همان زمان، بایهس تصمیم گرفت که او را به قتل برساند اما مخلص{که توسط راهزنان در یک درخت اویزان شده بود}چرخید و به بایهس بر خورد کرد.الطیر به سرعت شمشیرش را برداشت و ان را به شکم بایهس فرو برد و مخلص در هوا خنجر بایهس را گرفت و طناب را پاره کرد و دقیقا جایی افتاد که یکی از مریدان بایهس به نام مو بلند ایستاده بود.وقتی موبلند دید که نمیتواند با انها رو به رو شود با اسبش پا به فرار گذاشت.مخلص الطیر را به خانه ی خود برد و همسرش الیا و دخترش نالیا تصمیم به پرستاری از الطیر را گرفتند.بعد از دو روز،الطیر به طور وحشتناکی رنگ پریده به نظر میرسید. اما در روز سوم به حالت عادی برگشت.مخلص که با او سه روز حرف نزده بود، امیدوار بود هوشیاری خودش را دوباره به دست اورد.او به الطیر گفت که نباید میگذاشت عباس کنترل فرقه را به دست بگیرد.هنگامی که مخلص خودش را معرفی کرد ،الطیر هم از تخت بلند شد و درباره ی خودش توضیح داد.مخلص گفت "جدیدا اوضاغ فرقه بسیار وخیم است".الطیر توضیح داد که به مردم راه درست فرقه را نشان داد.به عنوان مثال فرقه در حل اختلافات درون شهری تاثیرات زیادی داشتند.همچنین فرقه تاجرانی داشت که وسایل جدید و دارو های مرغوب را با قیمت پایین به عرضه مردم میرساند.الطیر از انجا رفت و در روستا به گشت و گذار پرداخت،و احساس کرد که یک سایه{منظور همان قاتل}به دنبال اوست.وقتی به ابشار رسید، فهمید که مردی پشت او است و از او پرسید که اینجا چه کار میکند.وی گفت که یکی از کسانی هست که هنوز به دولت قدیمی فرقه وفادار {C}است. او خودش را معرفی کرد.در حقیقت او پسر مالیک،تزیم السیف(tazim al-sayf) بود که به او مالیک هم میگفتند.الطیر گفت که تصمیم به گرفتن کنترل فرقه را {C}قبل از فهد(Fahad)، پدر بایهس دارد.در نتیجه به تزیم گفت که تمام کسانی که به من وفادار هستند را در یک جا جمع کند.الطیر در بیرون از دروازه قلعه منتظر ماند و بعد مالیک{همان تزیم}را همراه با 20 قاتل دید.الطیر توضیح داد که هیچکس را نباید بکشند.چون قاتل باید به فرقه احترام بگذارد و هر قاتل ، چه طرف عباس باشد چه طرف الطیر ،نباید برادرش را بکشد.کسانی که طرفدار عباس بودند کاملا بدون اشتیاق میجنگیدند و به راحتی خنثی میشدند،اما بعد موج دوم قاتلان امدند که شمال کماندار ها بودند و خود را اماده کردند تا تیر ها را پرتاب کنند.الطیر امیدوار بود که قلب کماندار ها پاک باشد و همانطور که طرفداران خودشان برادرانشان را به قتل نرساندند انها هم این کار را انجام ندهند.همان موقع عباس امد و کماندار ها کمان خود را پایین اوردند، و قاتلان عباس هم خودشان را تسلیم کردند.دروازه قلعه برای قاتلان تسلیم شده باز شد و فقط الطیر و عباس رو به روی هم قرار گرفتند. عباس هنوز از الطیر متنفر بود. و حقیقت را درباره ی پدرش قبول نمیکرد.عباس،به ارامی متوجه شد که نسبت به الطیر برتری دارد و به طرفداران باقی مانده خود دستور دادند که به الطیر حمله کنند.الطیر دست خود را بالا برد و به عباس اشاره کرد.بعد صدای انفجار شنیده شد و دودی از دست الطیر بلند شد.مثل اینکه الطیر از اسلحه مخفی خود برای اولین بار استفاده کرده بود.عباس بر روی زمین افتاد و الطیر به سمت او رفت. عباس گفت که هنوز قبول نمیکند انچه الطیر درباره ی پدرش میگوید،و به زودی حقیقت را در ان جهان میفهمد.الطیر دوباره استاد بزرگ فرقه شد و دو روز بعد فهد وارد قلعه شد.البته الطیر به او گفت که عقب نشینی کند و گفت که اگر نیروهایمان با هم به نبرد بپردازند جامعه ی خودشان سقوط خواهند کرد.
سالهای واپسین
الطیر یک کتابخانه در مصیاف ساخت و تمام کتاب های خود را در انجا گذاشت.هنگامی که در قلعه الموت بود توانست 5 شی بسیار بسیار با ارزش به وجود بیاورد و انها را کلید دَرِکتابخانه کرد تا از دسترس دشمنان به دور باشد.بعد از ساخته شدن کتابخانه، در سال 1257،الطیر پسرش دریم را فرستاد تا دو کاشف ونیزی یعنی نیکولو(Niccolo){پدر مارکوپولو} و مافئو پولو(Maffeo Polo) را به اینجا بیاورد تا از مصیاف بازدید کنند. بعد از امدن نیکولو و مافئو، الطیر داستان زندگی خود را برای انها توضیح داد. علاوه بر این، الطیر توانست در ان زمان بسیاری از مشکلات فرقه را حل کند .او میگفت که باید این گروه در تمام جهان گسترش پیدا کند.او از برادران پولو خواست که فرقه قاتلان را در اروپا هم گسترش دهند و خوشبختانه برادران پولو توانستند در کار خویش موفق باشند. بعد از سال 1257،مصیاف زیر نظر مغولیان قرار گرفت و نیکولو و مافئو از انجا رفتند.قبل از اینکه انها بروند الطیر دستونشته های با ارزش خود را به انان داد تا بتوانند یک مقر در انجا به وجود بیاورند.او حتی ان پنج شی با ارزش را به انان داد ،که قبلا در قسطنطنیه مخفی شده بود.متاسفانه انها بعضی از دستنوشته ها را نتوانستند به اروپا بیاورند چون به طور پیاپی با مغولان در حال جنگ و جدل بودند و تعدادی از دستنوشته ها به ونیز نرسید.

میراث
در سال 1269،دستنوشته های الطیر به دست مارکوپولو رسید .او این دستنوشته ها را از کوبلای خان گرفته بود و بعد به غرب اورد. تمپلار ها اطلاعات زیادی درباره ی دستنوشته ها داشتند.ان ها گروهی از {C}دزدان دریایی را استخدام کردند تا دستنوشته ها را از یکی از قاتلان به نام دانته الیگیری(Dante Alighieri)بدزدند. دانته داشت از ونیز به اسپانیا سفر میکرد.در ان زمان شاگرد دانته،مردی به نام دومنیکو {C}(Domenico),وظیفه ی حفاظت از دانته را داشت. در همان زمان دومنیکو تازه از میراث خود اگاه شده بود.هنگامی که دزدان دریایی حمله کردند، دومنیکو تکه ای از دستنوشته{همان طور که میدانید کاغذ نوشته ها دور یک چوب پیچانده میشد و منظور از شکاندن همان شکاندن چوب بود}را شکاند و ان را از دسترس دزدها دور کرد.او فکر میکرد که بسیار دیر شده که جان استاد خود و همسرش را نجات دهد. سر انجام دومنیکو و پسرش نام ادیتوره (Auditore) را برای خود انتخاب کردند و در مونتریجیونی ( Monteriggioni)، ویلای ادیتوره را ساختند.در زیر ویلا ،انها یک محراب ساختند.که درون ان لباس استاد بزرگ الطیر ارمیده بود. قرن ها بعد،در قرن 21 ،سازمان تمپلار ها (Abstergo Industries) یکی از نوادگان الطیر را دزدیدند.مردی که با نام موضوع شانزدهم در تلاش بود که خاطراتی که در DNAخود کد گذاری شده را بخواند. برای اینکار انها از دستگاهی به نام انیموس (Animus)استفاده کردند.موضوع شانزدهم مجبور بود تا خاطرات اجدادیان خود را به تمپلار ها نشان دهد. در سال های بعد ابسترگو (Abstergo) یکی دیگر از نوادگان الطیر به نام دزموند مایلز(Desmond Miles) موسوم به موضوع هفدهم را پیدا کردند. تمپلار ها دوباره از انیموس استفاده کردند.دزموند با نظارت دکتر ورن ویدیک (Warren Widic) و همکار او لوسی استیلمن(Lucy Stillman){که در حقیقت از گروه قاتلان بوده} به دنبال خاطرات الطیر گشت. دزموند مجبور بود که به دنبال خاطراتی بگردد که در ان سیب عدن وجود داشته.زیرا تمپلار ها برای به وجود اوردن یک دنیای چدید به این اطلاعات نیاز مبرم داشتند. پس از فرار از Abstergo Industries ،دزموند مبتلا به یک بیماری(Bleeding effect) شد .هنگامی که دزموند در بیرون از انیموس هست ، دچار توهم درباره ی خاطرات الطیر میشود. در یک توهم دزموند الطیر را دید که در حال تعقیب یک شخصیت روپوش دار در قلعه عکا است. هنگامی که ان دو به بلند ترین برج قلعه رسیدند.کسی که مورد تعقیب قرار گرفت خودش را معرفی کرد.او کسی نبود جز ماریا، بعد از گذراندن اوقات عاشقانه، الطیر رفت.دزموند از دیدن این واقعه شوک بدی بهش وارد شد.او شاهد لقاح اجدادیانش بود

اخلاق و رفتار
الطیر در قلعه مصیاف بزرگ شد.او مهارت های فراوانی به دست اورد و توانست از همه ی اعضای گروه جلو بزند.او یک فرد سرد و سخت کوش بود.او کاملا خودش را وقف گروه میکرد ،به خاطر اینکه او خودش این راه را انتخاب کرده بود. الطیر همیشه سرکش بود.او دارای یک شخصیت تند،خود سر،جاه طلب،متکبر،خود گرای و نا شکیبا بود. بعد از شکست او در معبد سلیمان،او به مقام نو اموز تنزل یافت و به او ماموریت داده شد تا نه نفر را به قتل برساند.الطیر همیشه به سخن های اخر قربانیان خود گوش میداد،افشا گری انها شامل خودش هم میشد و توجیهات انان براساس اعمال های خودشان بود. او در هنگام انجام دادن ماموریت،خوی و نگرشش تغییر کرد.او توانست درک بیشتری نسبت به جهان پیدا کند و راه و روش کیش را به عنوان شیوه ی زندگی خود انتخاب کرد. بعد از مرگ المعلم، الطیر اخلاقش عوض شد.او دیگر یه شخصیت سرکش و بی پروا نبود و در اخر به یک شخصیت ارام،متمرکز،هدایت کننده،شکیبا و دانا شد. او یکی از کسانی بود که در فرقه خود بسیار مورد احترام اعضای گروه قرار میگرفت و حتی در بعضی مواقع ترسناک بود. او بسیار زیرک بود و زندگی خود را وقف تعلیم و هدایت گروه میکرد تا بتواند صلح را در همه جانب به وجود اورد و میخواست قاتلان تا حد توان خودشان برای صلح بجنگند.او فهمید که دنیای جدید که هدف تمپلار ها هست هیچ جایی در هدف قاتلان ندارد و نخواهد داشت. الطیر حتی با وجود شخصیت سرد ش نتوانست جلوی احساسات خودش را بگیر.الطیر 2 بار عاشق شده بود.بار اول عاشق شخصی به نام ادا شده بود که از بخت بد به طور وحشتناکی کشته شد.اما بعد با ماریا تورپ ،دختر رابرت د سابل ازدواج کرد.و با ازدواج او بچه هایی را به دنیا اورد.
توانایی های الطیر
همان طور که میدانیم الطیر استاد بزرگ و معلم فرقه قاتلان بود.او توانایی انجام حرکات فوق العاده اکروباتیک را داشت.علاوه بر این او در مخفی کاری بسیار ماهر بود و در انجام هنر های مرگبار خود استاد بود {C}.او دارای قدرت و استقامت فراوانی بود و قادر به غلبه بر هر مانعی را داشت.او به همه جا میرفت.الطیر بدون داشتن ذره ای ترس میتوانست از بلند ترین برج بالا رود و یا {C}از بلند ترین لبه ها به پایین بپرد. مانند همه ی قاتلان،او در دوران جوانی خود اموزش های فراوانی دیده بود.در زمان اموزش او تکنیک های بسیاری در زمینه قتل های پنهایی،جنگیدن بدون سلاح و با سلاح،پرتاب چاقو،بالا رفتن،اکروبات بازی در شهر،استراق سمع،بازجویی،جیب بری و هر چیزی که لازمه انجام دادن ماموریت ها بود را یاد گرفته بود. علاوه بر قابلیت های فیزیکی،الطیر اطلاعات بسیاری در باره سیاست سرزمین مقدس و ادیان داشت .این اطلاعات باعث حل مشکلات بسیاری از اعضای فرقه شد زیرا انها میتوانستند دشمنان خودشان را از لحاظ فکری درک کنند. الطیر به دلیل داشتن مقام بالا دارا ی مجموعه ای از سلاح های مختلف داشت که شامل شمشیر بلند، خنجر،چاقو ی کوچک{برای پرتاب از ان استفاده میشود} و تیغه پنهان بود.الطیر حتی قابلیت دید عقاب(Eagle Vision) را داشت که نوعی حس ششم بود.که با استفاده از ان میشد قصد حقیقی مردم را دید.که معمولا این قابلیت به ندرت بین اعضای فرقه وجود دارد. با توجه به حرف های نیکولو پولو ،الطیر در سن 92 سالگی همان قدرت ،استقامت و مهارت ها را داشت .
زندگی عاشقانه
اولین اطلاعاتی که درباره ی عشق الطیر بدست امده .نشان داده شده الطیر اول عاشق شخصی به نام ادا {که به عنوان جام یا Chalice نیز معروف است}شد.در اولین حضور به نظر میرسید که بین ادا و الطیر یک روابط دوستانه وجود دارد اما بعد از بررسی دستنوشته ها معلوم شد که رابطه ی انها پیچیده تر است.بعد از مرگ ادا در الطیر نفرت خاصی به وجود امد که باعث شد تمام کسانی که در قتل ادا دست داشتند را به قتل برساند.اما این کشتار برای او هیچ شادی نیاورد.او در دستنوشته های خود نوشت که هیچ وقت چنین احساسی را نسبت به زن دیگری نخواهد داشت.البته بعد از احساسی که به ماریا پیدا کرد فهمید که اشتباه کرده. الطیر برای اولین بار ماریا را در مجلس مرگ مجد الدین دید.در ان موقع ماریا لباس پدرش را پوشید و در مقابل الطیر جنگید، زیرا میخواست پدرش همراه با سربازانش به ارسوف بروند.البته در ان زمان هیچ رابطه ای بین انها به وجود نیامد تا زمانی که ماریا، زندانی الطیر شد.این اتفاق زمان قبل از سفر به قبرس افتاد.در ان هنگام،ماریا درباره الطیر رفتار سرکشانه ای داشت.البته،بعد از مدت ها انها توانستند بیشتر درباره یکدیگر بدانند.و بعد ها ماریا فهمید که تمپلار ها چه قد پست هستند.در دستوشته ها ، الطیر نوشت که رابطه ی بین انها نزدیک تر و نزدیک تر شده تا جایی که ان دو با هم ازدواج کردند.ازدواج الطیر و ماریا باعث وجود دو بچه شد.نام یکی از انها دریم و دیگری سیف ابن الاحد که از فرزندان الطیر هستند.

پشت صحنه
الطائر از واژه ی الطیر ساخته میشود. "الطائر" اسم فاعل "الطیر" میباشد که به معنای پرنده(کسی که پرواز میکند،نه خود کبوتر و ...) میباشد. Jade Raymond در زمان معرفی AC تهیه کنندگی این بازی را عهده دار بود. او طی مصاحبه های اولیه، الطائر را "پرنده" و "عقاب" میخواند. عقاب الگوی تمام اساسین ها میباشد، و تمامی لباس ها و حرکات الطائر از عقاب برگرفته شده است.
قسمت دوم نام او، یعنی "لا احد" که به معنای "فرزند هیچکس" میباشد، اشاره ای به افسانه ها و مسائل مذهبی میباشد. در AC ، اولین اساسین ها(در واقعیت در عقاید مذهبی ها، اولین انسان های ناطق) "آدم و حوا " بودند. "آدم و حوا" فرزند هیچ شخصی نبودند و به طور غیر مستقیم در بازی اشاره میشود که آنها حالت نیمه خدایی دارند و حاصل یک انسان و یک خدا میباشند. بنابراین، "لا احد" اشاره ای به اجداد الطائر و اساسین ها دارد.
مدل چهره ی الطائر، دزموند، اتزیو، Francisco Randez ، مدل کانادایی میباشد.


نکات
Assassin's Creed
الطائر در اولین نمایش Ac در E3 2007 همراه زوبین دیده میشود، یوبی سافت، از این سلاح در Brotherhood استفاده میکند.
Assassin's Creed: Bloodlines
الطائر خنجری را که در پشت خود جاگذاری کرده است، بدون غلاف دیده میشود.
Assassin's Creed II
الطائر در حافظه ی دزموند وارد میشود، مکانی که شروع به بازی کردن میکنید، بندر عکا میباشد. الطائر به ملاقات ماریا در برجی میرود.
در این مرحله، الطائر میتواند تمامی تمپلارهای منطقه را بکشد، بدون اینکه آنها عکس العملی نشان دهند.
الطائر نمیتواند از تیغه ی مخفی خود استفاده کند، مگر آنجایی که، از ارتفاع بر هدف خود حمله کند.
سبک مبارزه وی در این مرحله، همانند اتزیو میباشد، نه خود وی در AC
لباس الطائر، در UPLAY برای AC2 (30 Units) و برای AC : Brotherhood (20 Units) موجود میباشد.
Assassin Creed: Brotherhood
اگر با دزموند به سراغ مجسمه ی الطائر بروید، و دکمه ی مربوطه (در زیر صفحه نمایش داده میشود، هر پلتفرم فرق داره) را فشار دهید دزموند خواهد گفت: "Hey, Wassa-Matta-you Altaïr!".
Assassin's Creed: Revelations
در Assassin's Creed: Revelations الطائر با پنج شیء باستانی خود در پنج حافظه ی جدا(منظور همان مراحل هستند) بازخواهد گشت.
لباس و تجهیزات او کمی فرق کرده است، خنجر کوچکی را که در پشت خود جاسازی کرده بود، دیده نمیشود، اما غلاف آن هنوز وجود دارد.
با توجه به توضیحات Alexander Amancio ، اتزیو با پیدا کردن هر Seal (همان پنج شیء سنگی) وارد خاطرات الطائر میشود. این خاطرات از دوران نوجوانی الطائر تا سالخوردگی وی میباشد.
در آخرین نمایش های بازی، الطائر چهره اش جوانتر شده است، و لهجه ی وی، از عربی، به آمریکایی تغییر پیدا کرده است.
نام
الطائر، درخشان ترین ستاره ی صور فلکی عقاب نیز میباشد، که با نام های "الطائر" و Aquilae" شناخته میشود.
Aquilae به معنای عقاب نیز میباشد.(همین نام، نام یکی از شخصیت های کمیک Ac به نام Aquilius میباشد)
تلفظ صحیح نام او الطائر میباشد.
دیگر نکات
صدا پیشه ی الطائر، فیلیپ شهباز میباشد. شهباز نام یک عقاب ایرانی میباشد.
لباس الطائر قابل خریداری در Alter Ego در PSN میباشد.
الطائر،اتزیو،دزموند. زخمی بر گوشه ی لب خود دارند.
در بازی The Saboteur ، یک اتوموبیل به نام Altair وجود دارد.
پاسخ با نقل قول پاسخ با نقل قول